نام کتاب: بیست داستان برگزیده
آقای فونتان: سالاد بیشتری میل کنید.
مادام: من مقداری نوشیدنی سبک برایتان می آورم. اگر تمام روز در کارخانه کتاب کار کرده اید، باید حسابی گرسنه باشید.
آقای فونتان: همسرم متوجه نشده است که شما یک نویسنده هستید.
آقای فونتان مرد پیر طریقی بود که معمولا زبان عامیانه صحبت میکرد و تمام ترانه های محبوب دوره جوانی خود را که در ارتش در اواخر سال های ۱۸۹۰ گذرانده بود، بیاد داشت.
آقای فونتان دوباره برای مادام توضیح داد: او خودش کتاب مینویسد. مادام به من: اوه، شما خودتان کتاب مینویسید؟ من: بله، بعضی اوقات
مادام: اوه ! شما خودتان می نویسید. اوه، چه خوب، شما حتما با نوشتن کتاب نیز گرسنه می شوید. من به انبار نوشیدنی در زیر زمین میروم تا برای شما مقداری نوشیدنی سبک بیاورم.
ما صدای پای مادام را روی پله هایی که به انبار نوشیدنی در زیر زمین ختم میشد شنیدیم. آقای فونتان به من لبخند زد. او نسبت به آدم هایی که مثل خودش تجربیات و علم جهانی نداشتند، با دیدگاه بردباری و شکیبایی نگاه می کرد.
وقتی آندره از سینما برگشت، ما هنوز در آشپزخانه نشسته بودیم و درباره شکار صحبت می کردیم.

صفحه 229 از 319