در یک مزرعه بزرگ کار می کند. هرگز قبلا در مزرعه کار نکرده بود، ولی مرد صاحب مزرعه به او گفته که هرگز کسی را ندیده که بهتر از او در مزرعه کار کند. سپس بعد از کار سنگین او به خانه می آید و این زن هیچ غذای خوبی برای او درست نمی کند.
من: چرا از این زن طلاق نمی گیرد؟
مادام او پول کافی ندارد که این کار را بکند. به غیر از این، او دیوانه وار عاشق همسرش است.|
من: آیا این زن زیباست؟
مادام: متأسفانه، او این طور فکر می کند. وقتی آن زن را به خانه آورد، من فکر کردم که خواهم مرد. او مرد خیلی خوبی است و تمام وقت سخت کار میکند و هرگز ول نمی گردد و مشکل هم درست نمی کند. ولی یک روز رفت و برای مدتی در منطقه های نفتی کار کرد و سپس وقتی به خانه آمد، این زن سرخپوست را که همان وقت حدود یکصد و هشتاد و پنج پوند وزن داشت، به همراه آورد. من، همسر برادر شما سرخپوست است؟
مادام: بله، او واقعا سرخپوست است. خدای من، بله. و بیشتر اوقات به برادرم میگوید: لعنت خدا برتو، و خودش اصلا کار نمی کند.
من: هم اکنون کجاست؟
مار
، تقریبا هشتاد و چهار کیلوگرم
من: چرا از این زن طلاق نمی گیرد؟
مادام او پول کافی ندارد که این کار را بکند. به غیر از این، او دیوانه وار عاشق همسرش است.|
من: آیا این زن زیباست؟
مادام: متأسفانه، او این طور فکر می کند. وقتی آن زن را به خانه آورد، من فکر کردم که خواهم مرد. او مرد خیلی خوبی است و تمام وقت سخت کار میکند و هرگز ول نمی گردد و مشکل هم درست نمی کند. ولی یک روز رفت و برای مدتی در منطقه های نفتی کار کرد و سپس وقتی به خانه آمد، این زن سرخپوست را که همان وقت حدود یکصد و هشتاد و پنج پوند وزن داشت، به همراه آورد. من، همسر برادر شما سرخپوست است؟
مادام: بله، او واقعا سرخپوست است. خدای من، بله. و بیشتر اوقات به برادرم میگوید: لعنت خدا برتو، و خودش اصلا کار نمی کند.
من: هم اکنون کجاست؟
مار
، تقریبا هشتاد و چهار کیلوگرم