نام کتاب: بیست داستان برگزیده
شراب ایالت وایومینگ آنروز بعد از ظهر گرمی در ایالت وایومینگ بود. کوهها با ما فاصله زیادی داشتند ولی میشد برفهای روی قله ها را دید. کودها از خود سایه ای نداشتند، و در ده، دشت های گندم، زردی زیبایی داشتند. جاده
خاکی با عبور اتومبیل ها پر از گرد و غبار بود، و خانه های کوچک چوبی در کنار شهر زیر گرمای نور خورشید با گرمایی که بیرون می دادند، مثل نان در حال پختن بودند. یک سایه که به وسیله درختی بوجود آمده بود، روی ایوان پشتی خانه آقا و خانم فونتان را پوشیده بود و من آن جا پشت میزی نشسته بودم که مادام فونتان برایم نوشیدنی سبک خنکی از انبار نوشیدنی در زیر زمین آورد. یک اتومبیل از جاده اصلی پیچید و وارد جاده فرعی شد و در مقابل خانه فونتان، متوقف شد.
یکی از مردان که به نزدیک در توری آمده بود، پرسید: سام کجاست؟ مادام فونتان او این جا نیست، در معدن است. مرد: مقداری نوشیدنی سبک دارید؟ | مادام فونتان: نه، نوشیدنی سبک نداریم. مرد به من اشاره کرد و گفت: پس اون آقا چی میخوره؟ مادام فونتان: آن آخرین بطری بود. همه اش تمام شده است.
مرد: برو و برای ما مقداری نوشیدنی بیاور، تو مرا میشناسی، این طور نیست؟

صفحه 221 از 319