دکتر: او را محکم بگیرید. او کمی گیج و سر در گم است. یکی از مأموران برانکارد وارد شد و گفت: کاپیتن دکتر دکتر: چه میخواهی ؟ مأمور برانکارد: سرباز درون غار. . دکتر برو بیرون
مأمور: او مرده، کاپیتن دکتر. من فکر میکردم شما از این خبر خوشحال خواهید شد.
دکتر: دیدی ستوان بیچاره من ؟ دعوای ما سر هیچی بود. در وقت جنگ دعوای ما آدم ها معمولا در مورد هیچ چیز مهمی نیست.
ستوان دوباره اهانت های قبلی را شروع کرد. او هنوز نمی توانست ببیند و به دکتر گفت: تو مرا کور کردی۔
دکتر: این چیز مهمی نیست، اتفاق بدی برای چشمان تو نمی افتد. تو بهبود خواهی یافت. این یک دعوای بیهوده بود.
ستوان ناگهانی فریاد کشید و گفت:ای ای ! آیا تو مرا کور کرده ای
دکتر: او را محکم نگه دارید. او درد زیادی دارد، سعی کنید او را محکم نگه دارید تا کارم با او تمام شود. .
مأمور: او مرده، کاپیتن دکتر. من فکر میکردم شما از این خبر خوشحال خواهید شد.
دکتر: دیدی ستوان بیچاره من ؟ دعوای ما سر هیچی بود. در وقت جنگ دعوای ما آدم ها معمولا در مورد هیچ چیز مهمی نیست.
ستوان دوباره اهانت های قبلی را شروع کرد. او هنوز نمی توانست ببیند و به دکتر گفت: تو مرا کور کردی۔
دکتر: این چیز مهمی نیست، اتفاق بدی برای چشمان تو نمی افتد. تو بهبود خواهی یافت. این یک دعوای بیهوده بود.
ستوان ناگهانی فریاد کشید و گفت:ای ای ! آیا تو مرا کور کرده ای
دکتر: او را محکم نگه دارید. او درد زیادی دارد، سعی کنید او را محکم نگه دارید تا کارم با او تمام شود. .