دکتر: پس به او شلیک کن، منتظر چه هستی، این مسئولیت را قبول کن، من هم یک گزارش مینویسم. زخمی جنگی به وسیله ستوان توپخانه در اولین قرار گاه مداوا، مورد اصابت گلوله قرار گرفت. بهش شلیک کن. چرا منتظری، شلیک کن
ستوان: تو یک انسان نیستی
دکتر: وظیفه من نگهداری از زخمی هاست، نه کشتن آن ها. کشتن کار مردان توپخانه است.
ستوان: پس چرا از او نگهداری نمی کنی؟
دکتر: من این کار را کرده ام. من تمام کاری که میشد کرد برایش انجام داده ام.
ستوان: چرا او را با راه آهن کابلی، پایین نمی فرستی؟
دکتر: تو کی هستی که از من چنین سوالاتی میکنی؟ آیا تو ارشد من هستی؟ یا فرمانده این قرار گاه پانسمان هستی ؟ لطفا به من جواب بده؟
ستوان توپخانه چیزی نگفت، تمام افراد دیگر در آن اتاق سرباز بودند و هیچ افسر دیگری در آن جا حاضر نبود.
دکتر در حالی که با انبرک جراحی اش یک سوزن را برای بخیه کردن نگه داشته بود، گفت: جوابم را بده چیزی بگو.
ستوان توپخانه: برو و با خودت کاری را بکن که پدرت با مادرت می کرد.
ستوان: تو یک انسان نیستی
دکتر: وظیفه من نگهداری از زخمی هاست، نه کشتن آن ها. کشتن کار مردان توپخانه است.
ستوان: پس چرا از او نگهداری نمی کنی؟
دکتر: من این کار را کرده ام. من تمام کاری که میشد کرد برایش انجام داده ام.
ستوان: چرا او را با راه آهن کابلی، پایین نمی فرستی؟
دکتر: تو کی هستی که از من چنین سوالاتی میکنی؟ آیا تو ارشد من هستی؟ یا فرمانده این قرار گاه پانسمان هستی ؟ لطفا به من جواب بده؟
ستوان توپخانه چیزی نگفت، تمام افراد دیگر در آن اتاق سرباز بودند و هیچ افسر دیگری در آن جا حاضر نبود.
دکتر در حالی که با انبرک جراحی اش یک سوزن را برای بخیه کردن نگه داشته بود، گفت: جوابم را بده چیزی بگو.
ستوان توپخانه: برو و با خودت کاری را بکن که پدرت با مادرت می کرد.