نام کتاب: بیست داستان برگزیده
دوم، دکتر حرف مأموران برانکار که گفته بودند، آن سرباز هنوز زنده
است را باور کرد.
دکتر گفت: می خواهید من درباره او چه کاری انجام دهم؟
مأموران برانکارد نمی خواستند که دکتر کاری برای او انجام دهد، ولی بعد از مدتی از دکتر اجازه خواستند تا سرباز را از درون غار بیرون آورند و در کنار سربازان زخمی قرار دهند.
دکتر که سرش شلوغ بود، گفت: نه، مشکل چیست؟ آیا شما از او می ترسید؟
مأموران برانکارد: ما دوست نداریم صدای تنفس او را در میان مردگان بشنویم
دکتر: به تنفسش گوش ندهید، اگر او را بیرون آورید، دوباره مجبور خواهید شد که پس از اندک مدتی او را دوباره به داخل غار ببرید.
مأموران برانکارد: ما از انجام این کار خسته نمی شویم، کاپیتن دکتر دکتر، نه، آیا صدای مرا که گفتم نه، نشنیدید؟ |
یک افسر توپخانه از دکتر پرسید: چرا به او مقداری مورفین نمی دهی تا راحت بمیرد؟
دکتر به افسر: فکر میکنی، این تنها مورد استفاده مورفین برای من باشد؟ دوست داری که بدون مورفین روی بیماران جراحی کنم؟ تو خودت یک اسلحه کمری داری، برو و خودت با یک گلوله کارش را تمام کن

صفحه 216 از 319