نام کتاب: بیست داستان برگزیده
یک روز انتظار او به داخل اتاق آمد تا پنجره را در حالی که ما هنوز خواب بودیم ببندد و من با صدای بسته شدن پنجره کمی چشمانم را باز کردم و دیدم که او ظاهری بیمار داشت. او می لرزید، صورتش سفید بود، و به آرامی راه میرفت گویا راه رفتن برای او درد آور بود.
من از او پرسیدم: مشکلی داری شانس؟؟ شانس: بهتر است دوباره به خواب بروی من: دیگر خوابم نمی آید شاتس: بخواب، وقتی لباسهایم را عوض کردم تو را دوباره میبینم.
وقتی از طبقه بالا پایین آمدم، او لباسش را عوض کرده و در کنار شومینه نشسته بود و ظاهر یک جوان بسیار بیمار و نگون بخت را داشت. او هم سن و سال من بود. وقتی دستم را روی پیشانی او گذاشتم، فهمیدم که تب دارد.
من: بهتره به طبقه بالا بروی و بخوابی، تو بیمار هستی شاتس: من خوبم وقتی دکتر آمد، دمای بدن شانس را گرفت من از دکتر پرسیدم: دمای بدنش چقدر است؟ دکتر: صدو دو درجه فارنهایت ۱
'. Schata

صفحه 194 از 319