سائیده و قدیمی بودند ولی کاملا راحت بودند. یک ساعت دیواری روی یکی از دیوارها وجود داشت، و یک پیشخوان بار در منتها الیه سالن قرار گرفته بود. یک مرد پیر در حال نوشیدن قهوه و خواندن روزنامه عصر، پشت میزی که زیر ساعت دیواری بود، نشسته بود. یک باربر وارد شد و گفت قطار سریع السیر سیپلون به شرق، یک ساعت در سنت موریس تأخیر داشته است. گارسون زن به کنار میز آقای هریس آمد. آقای هریس تازه شامش را تمام کرده بود.
گارسون زن قطار سریع السیر یک ساعت تأخیر دارد، آقا. میتوانم مقداری قهوه برایتان بیاورم؟
آقای هریس: اگر دوست دارید. گارسون: ببخشید؟ آقای هریس: منظورم این است که میتوانید این کار را بکنید. گارسون: متشکرم، آقا
گارسون قهوه را از آشپزخانه آورد و آقای هریس در آن چند حبه قند انداخت، با قاشق کوچک قهوه، حبه های قند را زیر فشار خرد کرد، و از پنجره کافه به بیرون به طرف برف در حال بارش در نور چراغ های سکوی ایستگاه نگاه کرد، و از گارسون زن پرسید: آیا شما به زبانهای دیگری جز انگلیسی تکلم می کنید؟
گارسون زن قطار سریع السیر یک ساعت تأخیر دارد، آقا. میتوانم مقداری قهوه برایتان بیاورم؟
آقای هریس: اگر دوست دارید. گارسون: ببخشید؟ آقای هریس: منظورم این است که میتوانید این کار را بکنید. گارسون: متشکرم، آقا
گارسون قهوه را از آشپزخانه آورد و آقای هریس در آن چند حبه قند انداخت، با قاشق کوچک قهوه، حبه های قند را زیر فشار خرد کرد، و از پنجره کافه به بیرون به طرف برف در حال بارش در نور چراغ های سکوی ایستگاه نگاه کرد، و از گارسون زن پرسید: آیا شما به زبانهای دیگری جز انگلیسی تکلم می کنید؟