نام کتاب: بیست داستان برگزیده
جانسون: بله، فقط برای یک راه پیمایی کوتاه، من چمدان هایم را همین جا میگذارم.
جانسون شالگردن و کنش را پوشید و کلاهش را روی سرش گذاشت.
بیرون برف سنگینی در حال باریدن بود. او از درون پنجره به داخل ایستگاه به سه باربری که پشت میز نشسته بودند نگاه کرد. گارسون زن در حال پر کردن لیوان های آنها از باقی مانده درون بطری باز بود. او بطری باز نشده را با خود به بار باز گرداند. جانسون با خود فکر کرد: یعنی سهم هر باربر حدود سه فرانک می شود. جانسون چرخید و به طرف پایین سکوی ایستگاه قطار قدم زد. داخل رستوران، أو فکر کرده بود که اگر در مورد طلاقش حرف بزند باعث کم اثر شدن تأثیر منفی آن می شود، ولی این کار باعث کم اثر شدن احساس منفی آن نشده بود. در واقع این کار فقط باعث شده بود احساس بدتری به او دست بدهد.
قسمت سوم پسر یکی از اعضاء ترینت
در رستوران ایستگاه ترینت، کمی بیش از حد گرم بود. چراغها خیلی پر نور بودند و میزها از واکس چوب، براقی خاصی داشتند. سبدهایی از چوب شور با اشکال گوناگون در کیسه هایی از کاغذ روغنی روی میزها وجود داشت، و زیر لیوانی هایی از جنس مقوای فشرده برای جلوگیری از تولید حلقه های مرطوب توسط لیوان های سرد نوشیدنی، روی میزها قرار داشت. صندلیها کنده کاری شده بود و اگر چه نشیمنگاه های صندلی ها
کمت

صفحه 184 از 319