نام کتاب: بیست داستان برگزیده
درون رستوران ایستگاه، گرم و روشن بود. میزها از تمیزی برق می زدند و روی بعضی دستمال سفره های راه راه قرمز و سفید وجود داشت و روی بقیه میزها دستمال سفره های راه راه آبی و سفید بود. روی همه میزها سبدهایی از چوب شور با اشکال مختلف در کیسه های کاغذ براق وجود داشت. صندلی ها حکاکی شده و اگر چه چوب قسمت نشیمنگاه سائیده و قدیمی می نمود ولی راحت بود. یک ساعت دیواری وجود داشت و پیشخوان بار از جنس فلز روی در انتهای سالن قرار داشت، و بیرون پنجره، برف در حال باریدن بود. دو نفر کارگر باربر پشت میزی که زیر ساعت دیواری قرار داشت، نشسته، مشغول نوشیدن بودند.
کارگر باربر دیگری وارد شد و گفت قطار سریع السیر سیلون به شرق در سنت موریس، یک ساعت تأخیر داشته و دیر میرسد. گارسون زن به کنار میز آقای جانسون آمد.
گارسون زن قطار سریع السیر یک ساعت تأخیر دارد، آقا، می توانم برای شما مقداری قهوه بیاورم؟
آقای جانسون: اگر زحمت زیادی نیست گارسون زن: ببخشید؟ آقای جانسون: منظورم اینست که بله میتوانید مقداری بیاورید. گارسون زن: متشکرم

صفحه 174 از 319