من ماشین را از گاراژ بیرون آوردم که به شهر بروم. البته ماشین متعلق به پاکو بود ولی چون من بهتر رانندگی میکردم معمولا ماشین را من می راندم. در واقع هر کاری را که او انجام میداد، من آن را بهتر از او انجام می دادم و پاکو این را می دانست. پاکو حتی خواندن و نوشتن هم بلد نبود. من داشتم به شهر میرفتم که کسی را ببینم که شاید بتواند در پس گرفتن پولم از پاکو به من کمک کند. وقتی که در حال ترک آن جا بودم، پاکو از خانه بیرون آمد و گفت: من میخواهم با تو به شهر بیایم و پولت را نیز به تو خواهم داد. ما دوستان خوبی هستیم. هیچ احتیاجی نیست که با هم مجادله داشته باشیم.
ما با ماشین به شهر نزدیک شدیم. درست قبل از این که وارد شهر شویم پاکو یک اسکناس بیست پزوسی از جیبش بیرون آورد و گفت: این هم پول تو
من به او گفتم: تو بی مادر بی همه چیز.، و به او گفتم میتواند با این پول چه کار کند. و ادامه دادم: تو پنجاه پزوس را به یک ولگرد میدهی بعد به من که قرضهایت را پرداخت کردم بیست پزوس میدهی و میدانی بیش از ششصد پزوس به من بدهکاری. من از تو یک سکه پنج سنتی هم نمی گیرم.
من از عصبانیت ماشین را نگه داشتم و از ماشین خارج شدم بدون این که یک پزوس در جیب هایم داشته باشم و نمی دانستم آن شب کجا خواهم
ما با ماشین به شهر نزدیک شدیم. درست قبل از این که وارد شهر شویم پاکو یک اسکناس بیست پزوسی از جیبش بیرون آورد و گفت: این هم پول تو
من به او گفتم: تو بی مادر بی همه چیز.، و به او گفتم میتواند با این پول چه کار کند. و ادامه دادم: تو پنجاه پزوس را به یک ولگرد میدهی بعد به من که قرضهایت را پرداخت کردم بیست پزوس میدهی و میدانی بیش از ششصد پزوس به من بدهکاری. من از تو یک سکه پنج سنتی هم نمی گیرم.
من از عصبانیت ماشین را نگه داشتم و از ماشین خارج شدم بدون این که یک پزوس در جیب هایم داشته باشم و نمی دانستم آن شب کجا خواهم