نام کتاب: بیست داستان برگزیده
پاکو: من در مورد اتفاقی که برای مادرم افتاد، خوشحالم، تو این را
نمیفهمی.
من و خدا را هم شکر میکنم که حرفت را نمی فهمم. یا پولم را به من میدهی یا من پولم را از صندوق پول نقد برخواهم داشت.
پاکو: من خودم صندوق پول نقد را نگه میدارم. من: نه، تو این کار را نمیکنی.
همان بعد از ظهر، پاکو با یک ولگرد پیش من آمد و گفت که این مرد از اهالی شهر زادگاه اوست و پولی ندارد و به من گفت: این مرد یک هم وطن است که به پول احتیاج دارد که به شهرش برگردد چون مادرش خیلی مریض است. ولی من می دانستم که این مرد فقط یک ولگرد خیابانی بود که او هرگز قبلا او را ندیده بود، و فقط میخواست ادای آدم های بزرگ و ماتادورهای دست و دلباز را در بیاورد.
پاکو به من: به او پنجاه پزوس از صندوق پول بده.
من: تو همین چند ساعت پیش به من گفتی پولی نداری که قرضت را به من بدهی و حالا میخواهی پنجاه پزوس به این ولگرد بدهی
پاکو: او هم شهری من است و به این پول احتیاج دارد.
من: تو یک بی همه چیز هستی، کلید صندوق پول را به او دادم و گفتم: خودت پول را بردار، من دارم به شهر میروم
پاکو: عصبانی نباش. من پولت را به تو خواهم داد.

صفحه 161 از 319