نام کتاب: بیست داستان برگزیده
پاکو: نمی توانم، من به آن پول احتیاج خیلی زیادی دارم. ولی پولت را به تو خواهم داد.
پاکو در اسپانیا تنها در مبارزه کرده بود. اسپانیایی ها زود از او خسته
شده بودند چون درون او را بعد از مدت کمی شناخته بودند، در حالی که او سفارش هفت لباس جدید مبارزه را برای خود داده بود. و این مردی بود که همه باید میشناختند. پاکو لباس های جدید مبارزه خود را آن قدر بد در جامه دان بسته بود که چهار تا از آنها بخاطر تماس با آب دریا در راه بازگشت خراب شده بودند و او دیگر نمی توانست آنها را بپوشد؟
من: خدای من، تو به اسپانیا می روی و برای یک فصل کامل آن جا می مانی و فقط در مبارزه میکنی، و تمام پولی که با خود برده ای را با سفارش لباس خرج میکنی و بعد لباس ها را با سهل انگاری خراب میکنی. این فصلی است که تو برای خودت بدون مشورت با من رقم میزنی و بعد میگویی نمیتوانم پولی را که به تو بدهکار هستم پرداخت کنم چون برای کار شخصی لازمش دارم؟
من: چرا پولم را به من نمی دهی که بتوانم ترا ترک کنم.
پاکو: من ترا این جا احتیاج دارم، و پولت را بتو خواهم داد. ولی الان آن را احتیاج دارم.
من: تو پول را آن قدر احتیاج داشتی که برای نگهداری قبر مادرت آن را پرداخت کنی؟ نداشتی؟

صفحه 160 از 319