نام کتاب: بیست داستان برگزیده
من: بله، هیچ ربطی به من نداشت، ولی به تو که ربط داشت. چه نوع خونی در رگهای تو جاری است که اجازه میدهی چنین کاری را با مادر خودت انجام دهند؟ تو لیاقت مادر داشتن را نداری.
پاکو: او مادر من بود. و حالا هم برای من عزیز تر است. حالا دیگر مجبور نیستم که فکر کنم فقط در یک جا خاک شده و غمگین باشم. هم اکنون مادرم در هوا در اطراف من و همه جای دیگر مثل پرندگان و گلها پخش است. حالا برای همیشه مادرم با من خواهد بود.
من: حضرت عیسی مسیح، چه نوع خونی در رگ هایت داری، من دیگر نمی خواهم حتی با من سخن بگویی
پاکو: مادرم در اطراف من است، حالا دیگر هرگز غمگین نخواهم بود.
وقتی این حرفها را می زد، پول زیادی را برای گول زدن مردم و بالا بردن وجهه مردانگی خود، روی زنان مختلف خرج می کرد، ولی کارهای او هیچ اثری روی مردمی که او را می شناختند نمی گذاشت، پاکو بیش از ششصد پزوس به من بدهکار بود و همیشه از پرداختنش شانه خالی می کرد. پاکو می گفت: چرا حالا پولت را از من می خواهی؟ آیا به من اعتماد نداری؟ آیا ما با هم دوست نیستیم؟
و من به او میگفتم: این در مورد دوست بودن یا اعتماد داشتن به هم دیگر نیست. واقعیت امر اینست که من از پول خودم حساب های ترا

صفحه 158 از 319