نام کتاب: بیست داستان برگزیده
من: قبوله، اگر این احساسی است که در این مورد دارای خودت کارت را انجام بده.|
پاکو پول را از صندوق پول برداشت، اگر چه همیشه حدود صد پزوس یا بیشتر را با خود حمل می کرد و گفت که خودش به این کار رسیدگی میکند. او با پول از آن جا خارج شد و البته من فکر کردم او این بار حتما کار را انجام داده است.
یک هفته دیرتر باز نامه ای رسید که می گفت به دلیل این که هیچ جوابی از پاکو برای هشدار آخر دریافت نشده بود، آنها مجبور به سوزاندن بقایای مادرش و خالی کردن آن روی تل خاکستر عمومی مردگان شده
من به پاکو: اوه، حضرت عیسی مسیح، تو گفتی که هزینه نگهداری قبر مادرت را پرداخت خواهی کرد و پول لازم را برای انجام این کار از صندوق پول نقد برداشتی و حالا چه اتفاقی برای خاکستر و استخوانهای مادرت افتاده است؟ خدای من، بهش فکر کن! محل عمومی خاکستر و استخوان های مردگان و مادر خودت، آخر چطور میشود این را باور کرد.. چرا نگذاشتی که من به این کار رسیدگی کنم؟ من می توانستم بعد از رسیدن اولین نامه حساب را پرداخت کرده باشم تا کار به این جا نکشد.
پاکو: به تو هیچ ربطی ندارد. او مادر من بود.

صفحه 157 از 319