نام کتاب: بیست داستان برگزیده
ملکه مادر وقتی پدرش مرد، او یک پسر جوان بود و مدیرش، جسد پدرش را برای همیشه به خاک سپرد. به این دلیل که قطعه زمینی که پدرش در آن آرمیده بود را برای همیشه داشته باشد. ولی وقتی مادرش فوت کرد، آنها شاید همیشه با هم خیلی گرم و صمیمی نبودند. البته پسر جوان و مادرش عاشق هم بودند، و درست است که بگوییم آن پسر خود همانند یک پادشاه بود، این را نمی دانستید ؟! البته که او یک پادشاه بود، پادشاه رینگ. بنابر این پادشاه تنها برای اجازه پنج سال ملکه مادر را به خاک سپرد.
خوب، وقتی آن مرد جوان از اسپانیا به مکزیک بازگشت، او اولین نامه را دریافت کرد. نامه به این مضمون بود که موعد آن پنج سال اجاره تمام شده است و آیا او پسر مرحومه برای ادامه اجاره قبر مادرش، ترتیباتی خواهد داد یا خیر. برای اجاره دائم فقط بیست دلار لازم بود. آن موقع صندوق پول نقد در اختیار من بود و من گفتم بگذار که من این کار را انجام دهم، پاکو. ولی پاکو گفت نه، خودش این کار را خواهد کرد. و این کار را هم سریع انجام داد. این حق او بود و خودش هم می خواست که کاری که به مادرش مربوط میشد خود انجام دهد.
سپس بعد از یک هفته نامه دوم به دستش رسید. من نامه را برایش خواندم و گفتم که فکر میکردم که کار را انجام داده ای.
پاکو: نه، انجام ندادم

صفحه 155 از 319