نام کتاب: بیست داستان برگزیده
افتادنش روی سنگ ها در حالی که سربازهای دشمن از کنار او عبور می کردند، در آن لحظه نیک یک خانه زرد رنگ دراز را دید با یک اصطبل کوتاه و رودخانه ای که عرض به مراتب پهن تر از رودخانه واقعی داشت و آبش نیز آرامتر بود.
نیک: حضرت مسیح، من بهتره که برگردم
نیک بلند شد و ایستاده و به پارا گفت: من می خواهم برگردم، پارا، من همین بعد از ظهر با دوچرخه ام باز خواهم گشت. اگر تدارکات رسیده باشد، من آنها را امشب به این جا می آورم. اگر نه من شب دیگری که چیزی رسیده باشد، خواهم آمد.
کاپیتن پاراوینچینی: هنوز هوا برای دوچرخه سواری گرم است.
نیک: لازم نیست نگران باشی، من هم اکنون حالم برای مدتی طولانی خوب خواهد ماند. من کمی قبل یک حمله عصبی داشتم ولی زیاد بد نبود. حمله های عصبی ام از قبل خیلی بهتر شده اند. من قبل از شروع حملاتم می توانم وقت دقیق آنها را حدس بزنم چون معمولا درست قبلش زیاد حرف می زنم.
کاپیتن: من یک پیام آور با تو می فرستم. نیک: من ترجیح می دهم که این کار را نکنی. من راه را بلدم کاپیتن: آیا زود بر میگردی؟ نیک: مطمئنا

صفحه 153 از 319