نام کتاب: بیست داستان برگزیده
پارا با نرمی: بله
نیک: مشکل این است که تو یک گردان کوچک لعنتی داری که باید فرماندهی کنی. به محض این که دوباره وقت زور آزمایی شود، آنها گروهان ترا به تو باز خواهند گرداند. چرا آنها مردها را خاک نمی کنند؟ من آن اجساد را دیده ام و برایم مهم نیست که آنها را دوباره ببینم. تا آن جایی که به من مربوط می شود آنها می توانند هر موقع خواستند آن اجساد را به خاک بسپارند، و این کار برای تو هم بهتر خواهد بود. تمام شما یک مریضی لعنتی خواهید گرفت.
پاران کجا دوچرخه ات را رها کردی؟ نیک: درون آخرین خانه پارا: فکر میکنی دوچرخه ات سالم خواهد ماند. نیک: نگران نباش، من در مدت کوتاهی از این جا خواهم رفت.
پارا: برای یک مدت کوتاه، دراز بکش
نیک: قبوله
نیک چشمانش را روی هم گذاشت، و در مکانی خود را یافت و مرد ریشویی در آن جا از روی تفنگش کاملا آرام به او نگاه می کرد، درست قبل از فرار از آن جا، نور سفیدی جلوی چشمانش را گرفت و برخوردی شبیه یک باتون یا چوب بیس بال را درست روی زانوهایش احساس کرده و بعد خفگی گرم و شیرینی در اطراف زانویش پخش شد، و سپس سرفه و

صفحه 152 از 319