گروه، دورت جمع می شوند و این باعث بمباران های بیشتر و کشته شدن آنها می شود. من باعث و بانی این کار نخواهم شد.
نیک: من می دانم این کار احمقانه است. این کار ایده من نبود. من شنیدم که تیپ ارتش این جاست بنابر این فکر کردم می توانم تو یا بعضی از آشناهای قدیم را این جا ببینم. من می توانستم به زنزون، و یا سن دونا، بروم. من دوست دارم دوباره به سن دونا بروم و پل آن جا را ببینم.
کاپیتن پارا: من اجازه نمی دهم که تو بدون هیچ مقصود معینی در اطراف بچرخی
نیک: قبوله، او احساس کرد که کاپیتن می خواهد دوباره او را مجاب به بازگشت کند.
پاراوینچینی: این را درک می کنی، نمی کنی؟ نیک: البته، در حالی که سعی می کرد احساساتش را پنهان کند.
کاپیتن پارا: هر کاری شبیه آن چه را که در سرداری باید شب ها انجام شود.
نیک: طبیعت، نیک میدانست دیگر نمی تواند جلوی کاپیتن را بگیرد. پارا: تو میدانی که من در حال حاضر مسئول و فرمانده گردان هستم.
نیک: و چرا نباید باشی؟، ودیگر حرف آخرش از دهانش پرید. .: تو میتوانی بنویسی و بخوانی، این طور نیست؟
رامZer2 .1
?. San Dona
نیک: من می دانم این کار احمقانه است. این کار ایده من نبود. من شنیدم که تیپ ارتش این جاست بنابر این فکر کردم می توانم تو یا بعضی از آشناهای قدیم را این جا ببینم. من می توانستم به زنزون، و یا سن دونا، بروم. من دوست دارم دوباره به سن دونا بروم و پل آن جا را ببینم.
کاپیتن پارا: من اجازه نمی دهم که تو بدون هیچ مقصود معینی در اطراف بچرخی
نیک: قبوله، او احساس کرد که کاپیتن می خواهد دوباره او را مجاب به بازگشت کند.
پاراوینچینی: این را درک می کنی، نمی کنی؟ نیک: البته، در حالی که سعی می کرد احساساتش را پنهان کند.
کاپیتن پارا: هر کاری شبیه آن چه را که در سرداری باید شب ها انجام شود.
نیک: طبیعت، نیک میدانست دیگر نمی تواند جلوی کاپیتن را بگیرد. پارا: تو میدانی که من در حال حاضر مسئول و فرمانده گردان هستم.
نیک: و چرا نباید باشی؟، ودیگر حرف آخرش از دهانش پرید. .: تو میتوانی بنویسی و بخوانی، این طور نیست؟
رامZer2 .1
?. San Dona