از شدت اضطراب مثل این بود که از خواب عمیق و طولانی بیدار شده باشم! چشمهایم را مالاندم. در همان اطاق سابق خودم بودم. تاریک روشن بود و ابرو میغ روی شیشه ها را گرفته بود. بانگ خروس از دور شنیده می شد. در منقل روبرویم گلهای آتش تبدیل به خاکستر سرد شده بود و به یک فوت بند بود. حس کردم که افکارم مثل گلهای آتش پوک و خاکستر شده بود و به یک فوت بند بود.
اولین چیزی که جستجو کردم گلدان راغه بود که در قبرستان از پیرمرد کالسکه چی گرفته بودم؛ ولی گلدان روبروی من نبود. نگاه کردم دیدم دم در یکنفر با سایه خمیده ...، نه، این شخص یک پیرمرد قوزی بود که سرو رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را به شکل کوزه از دستمال چرکی بسته زیر بغلش گرفته بود. خنده خشک و زننده ای می کرد که مو به تن آدم راست می ایستاد. همین که خواستم از جایم بلند شوم از در اطاق بیرون رفت. من بلند شدم، خواستم به دنبالش بدوم و آن کوزه، آن دستمال بسته را از او بگیرم؛ ولی پیرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم پنجره رو به کوچه اطاقم را باز کردم؛ هیکل خمیده پیرمرد را در کوچه دیدم که شانه هایش از شدت خنده می لرزید و آن دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود، افتان و خیزان می رفت تا اینکه به کلی پشت مه ناپدید شد. من برگشتم به خودم نگاه کردم. دیدم لباسم پاره، سرتاپایم آلوده به خون دلمه شده بود؛ دو مگس زنبور طلائی دورم پرواز می کردند و کرمهای سفید کوچک روی تنم درهم میلولیدند، و وزن مرده ای روی سینه ام فشار میداد.
پایان
اولین چیزی که جستجو کردم گلدان راغه بود که در قبرستان از پیرمرد کالسکه چی گرفته بودم؛ ولی گلدان روبروی من نبود. نگاه کردم دیدم دم در یکنفر با سایه خمیده ...، نه، این شخص یک پیرمرد قوزی بود که سرو رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را به شکل کوزه از دستمال چرکی بسته زیر بغلش گرفته بود. خنده خشک و زننده ای می کرد که مو به تن آدم راست می ایستاد. همین که خواستم از جایم بلند شوم از در اطاق بیرون رفت. من بلند شدم، خواستم به دنبالش بدوم و آن کوزه، آن دستمال بسته را از او بگیرم؛ ولی پیرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم پنجره رو به کوچه اطاقم را باز کردم؛ هیکل خمیده پیرمرد را در کوچه دیدم که شانه هایش از شدت خنده می لرزید و آن دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود، افتان و خیزان می رفت تا اینکه به کلی پشت مه ناپدید شد. من برگشتم به خودم نگاه کردم. دیدم لباسم پاره، سرتاپایم آلوده به خون دلمه شده بود؛ دو مگس زنبور طلائی دورم پرواز می کردند و کرمهای سفید کوچک روی تنم درهم میلولیدند، و وزن مرده ای روی سینه ام فشار میداد.
پایان