نام کتاب: بوف کور
بدون مژه بود؛ یکمشت موی سفید از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در تن من حلول کرده بود. اصلا طور دیگر فکر می کردم؛ طور دیگر حس می کردم و نمی توانستم خودم را از دست او، ازدست دیوی که در من بیدار شده بود نجات بدهم. همینطور که دستم را جلوی صورتم گرفته بودم بی اختیار زدم زیر خنده، یک خنده سخت تر از اول که وجود مرا به لرزه انداخت. خنده عمیقی که معلوم نبود از کدام چال گمشده بدنم بیرون می آمد! خنده تهی که فقط در گلویم می پیچید و از میان تهی در میآمد. من پیرمرد خنزری شده بودم.

صفحه 92 از 93