نام کتاب: بوف کور
شده بود. به دقت گوش دادم؛ صدایش را شنیدم که می گفت:
« اومدی؟ شال گردنتو واکن!»..
صدایش یک زنگ گوارا داشت؛ مثل صدای بچگیش شده بود، مثل زمزمه ای که بدون مسئولیت درخواب می کنند. من این صدا را سابق در خواب عمیقی شنیده بودم. آیا خواب میدید؟ صدای او خفه و کلفت مثل صدای دختر بچه ای شده بود که کنار نهر سورن با من سرما مک بازی می کرد. من کمی ایست کردم؛ دوباره شنیدم که گفت: «بیا تو، شال گردنتو وا کن!»
من آهسته در تاریکی وارد اطاق شدم، عبا و شال گردنم را برداشتم، لخت شدم، ولی نمی دانم چرا همینطور که گزلیک دسته استخوانی دردستم بود در رختخواب رفتم؟ حرارت رختخوابش مثل این بود که جان تازه ای به کالبد من دمید. بعد تن گوارا، نمناک و خوش حرارتش او را به یاد همان دخترک رنگ پریده لاغری که چشمهای درشت و بیگناه ترکمنی داشت و کنار نهر سورن با هم سرمامک بازی می کردیم در آغوش کشیدم. نه، مثل یک جانور درنده و گرسنه به او حمله کردم و در ته دلم از او اکراه داشتم. به نظرم می آمد که حس عشق و کینه با هم توام بود. تن مہتابی و خنک او، تن زنم مارناگ که دور شکار خودش می پیچید از هم باز شد و مرا میان خودش محبوس کرد. عطر سینه اش مست کننده بود. گوشت بازویش که دور گردنم پیچید گرمای لطیفی داشت. در این لحظه آرزو می کردم که زندگی قطع بشود؛ چون در این دقیقه همه کینه و بغضی که نسبت به او داشتم از بین رفت و سعی می کردم که جلو گریه خودم را بگیرم. بی آنکه ملتفت باشم مثل مهرگیاه پاهایش پشت پاهایم قفل شد و دستهایش پشت گردنم چسپید. من حرارت گوارای این گوشت تروتازه را حس می کردم؛ تمام ذرات تن سوزانم این حرارا را مینوشیدند. حس می کردم که مرا مثل طعمه در درون خودش

صفحه 90 از 93