نام کتاب: بوف کور
یک جغد شده بودم ولی ناله های من در گلویم گیر کرده بود، و به شکل لکه های خون آنها را تف می کردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر می کند! سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته های مرا به دقت می خواند. حتما او خوب می فهمید، فقط او می توانست بفهمد. از گوشه چشمم که به سایه خودم نگاه می کردم می ترسیدم.
یک شب تاریک و ساکت مثل شبی که سرتاسر زندگی مرا فراگرفته بود. با هیکلهای ترسناک که از درو دیوار، از پشت پرده، به من دهن کجی می کردند. گاهی اطاقم به قدری ننگ میشد مثل اینکه در تابوت خوابیده بودم. شقیقه هایم می سوخت، اعصابم برای کمترین حرکت حاضر نبودند. یک وزن روی سینه مرا فشار میداد، مثل وزن لش هائی که روی گرده یا بوی سیاه لاغر می اندازند و به قصابها تحویل می دهند.
مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه می کرد. مثل یکنفر لال که هرکلمه را مجبور است تکرار کند و همینکه یک فرد شعر را به آخر میرساند دوباره ازسر نو شروع می کند. آوازش مثل ارتعاش نالۂ اره در گوشت تن رخنه می کرد؛ فریاد می کشید و ناگهان خفه میشد.
هنوز چشمهایم به هم نرفته بود که یکدسته گزمه مست از پشت اطاقم رد می شدند و دسته جمعی می خواندند: «بیا بریم تا می خوریم، شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم؟» با خودم گفتم: در صورتی که آخرش به دست داروغه خواهم افتاد. ناگهان یک قوة مافوق بشر در خودم حس کردم، پیشانیم خنک شد، بلند شدم عبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم، شال گردنم را دوسه بار دور سرم پیچیدم، قوز کردم، رفتم گزلیک دسته استخوانی را که در مجری قایم کرده بودم در آوردم و پاورچین پاورچین به طرف اطاق آن لکاته رفتم. دم در که رسیدم اطاق در تاریکی غلیظی غرق

صفحه 89 از 93