بعد ننه جون به حالت متغیر از در خارج شد. مثل اینکه منتظر این جواب نبود. من فورا بلند شدم، گزلشیک دسته استخوانی را با دست لرزان بردم در پستوی اطاقم توی مجری گذاشتم و در آن را بستم.
نه، هرگز ممکن نبود که بچه برروی من جنبیده باشد. حتما به روی پیرمرد خنزرپنزری جنبیده بود!
بعد از ظهر در اطاقم باز شد؛ برادر کوچکش - برادر کوچک آن الکاته . در حالیکه ناخنش را می جوید وارد شد. هرکس که آنها را میدید فورا می فهمید که خواهر برادرند. آنقدر هم شباهت! دهن کوچک تنگ، لبهای گوشت آلوی تر و شہوتی، پلکهای خمیده خمار، چشمهای مورب و متعجب، گونه های برجسته، موهای خرمائی بھی ترتیب و صورت گندم گون داشت. درست شبیه آن لکاته بود و یک تکه از روح شیطانی او را داشت. از این صورتهای ترکمنی بدون احساسات بیروح که به فراخور زد و خورد با زندگی درست شده بود. قیافه ای که هر کاری را برای ادامه زندگی جایز میدانست؛ مثل اینکه طبیعت قبلا پیش بینی کرده بود، مثل اینکه اجداد آنها زیاد زیر آفتاب و باران زندگی کرده بودند و با طبیعت جنگیده بودند و نه تنها شکل و شمایل خودشان را با تغییراتی به آنها داده بودند بلکه از استقامت، از شهوت و حرص و گرسنگی خودشان به آنها بخشیده بودند. طعم دهنش را می دانستم، مثل طعم کونه خیار تلخ و ملایم بود. وارد اطاق که شد با چشمهای متعجب ترکمنیش به من نگاه کرد و گفت: «شاه جون میگه حکیم باشی گفته تو می میری از شرت خلاص میشیم. مگه آدم چطور می میره؟» من گفتم: «بهش بگو خیلی وقته که من مرده ام». .
شاه جون گفت: اگه بچه ام نیفتاده بود همه خونه مال ما میشد».
من بی اختیار زدم زیر خنده؛ یک خنده خشک زننده بود که مو را به تن آدم راست می کرد به طوری که صدای خودم را نمی شناختم. بچه از
نه، هرگز ممکن نبود که بچه برروی من جنبیده باشد. حتما به روی پیرمرد خنزرپنزری جنبیده بود!
بعد از ظهر در اطاقم باز شد؛ برادر کوچکش - برادر کوچک آن الکاته . در حالیکه ناخنش را می جوید وارد شد. هرکس که آنها را میدید فورا می فهمید که خواهر برادرند. آنقدر هم شباهت! دهن کوچک تنگ، لبهای گوشت آلوی تر و شہوتی، پلکهای خمیده خمار، چشمهای مورب و متعجب، گونه های برجسته، موهای خرمائی بھی ترتیب و صورت گندم گون داشت. درست شبیه آن لکاته بود و یک تکه از روح شیطانی او را داشت. از این صورتهای ترکمنی بدون احساسات بیروح که به فراخور زد و خورد با زندگی درست شده بود. قیافه ای که هر کاری را برای ادامه زندگی جایز میدانست؛ مثل اینکه طبیعت قبلا پیش بینی کرده بود، مثل اینکه اجداد آنها زیاد زیر آفتاب و باران زندگی کرده بودند و با طبیعت جنگیده بودند و نه تنها شکل و شمایل خودشان را با تغییراتی به آنها داده بودند بلکه از استقامت، از شهوت و حرص و گرسنگی خودشان به آنها بخشیده بودند. طعم دهنش را می دانستم، مثل طعم کونه خیار تلخ و ملایم بود. وارد اطاق که شد با چشمهای متعجب ترکمنیش به من نگاه کرد و گفت: «شاه جون میگه حکیم باشی گفته تو می میری از شرت خلاص میشیم. مگه آدم چطور می میره؟» من گفتم: «بهش بگو خیلی وقته که من مرده ام». .
شاه جون گفت: اگه بچه ام نیفتاده بود همه خونه مال ما میشد».
من بی اختیار زدم زیر خنده؛ یک خنده خشک زننده بود که مو را به تن آدم راست می کرد به طوری که صدای خودم را نمی شناختم. بچه از