نام کتاب: بوف کور
رخت خوابش یک تکه پارچه که جلو پایم را گرفته بود برداشتم و هراسان بیرون دویدم. گزلیک را روی بام سوت کردم چون همه افکار جنایت آمیز را این گزلیک برایم تولید کرده بود. این گزلیک را که شبیه گزلیک مرد قصاب بود از خودم دور کردم. در اطاقم که برگشتم جلو پیه سوز دیدم که پیرهن او را برداشته ام؛ پیرهن چرکی که روی گوشت تن او بود؛ پیرهن ابریشمی نرم کار هند که بوی تن او، بوی عطر موگرا میداد، و ازحرکت تنش، از هستی او در این پیرهن مانده بود. آنرا بوئیدم، میان پاهایم گذاشتم و خوابیدم. هیچ شبی به این راحتی نخوابیده بودم. صبح زود ازصدای داد و بیداد زنم بیدار شدم که سر گم شدن پیراهن دعوا راه انداخته بود و تکرار می کرد «یه پیرهن نو نالون...! » . در صورت سرآستینش پاره بود. ولی اگر خون هم راه می افتاد من حاضر نبودم که پیرهن را رد کنم. آیا من حق یک پیراهن کهنه زنم را نداشتم؟
ننه جون که شیر ماچه الاغ و عسل و نان تافتون برایم آورد، یک گزلیک دسته استخوانی هم پای چاشت من در سینی گذاشته بود و گفت: آن را در بساط پیرمرد خنزرپنزری دیده و خریده است. بعد ابرویش را بالا کشید و گفت: «گاس برا دم دست بدرد بخوره!». من گزلشک را برداشتم نگاه کردم؛ همان گزلیک خودم بود. بعد ننه جون به حال شاکی و رنجیده گفت: «آره ! دخترم - یعنی آن لکاته - صبح سحری میگه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی. منکه نمیخوام مشغول ذمه شما باشم! اما دیروز زنت لک دیده بود... ما میدونستیم که بچه... خودش می گفت تو حموم آبستن شده، شب میرفتم کمرش رو مشت و مال بدم دیدم رو بازوش گل گل کبود بود. به من نشان داد گفت بیوقتی رفتم تو زیرزمین، از ما بهترون ویشگونم گرفتند.» . دوباره گفت: «هیچ میدونستی خیلی وقت زنت آبستن بوده؟ » من خندیدم و گفتم: «لابد شکل بچه شکل پیر مرد قاری یه، لابد به روی اون جنبیده! »

صفحه 86 از 93