بالاخره من هم تصمیم گرفتم، یک تصمیم ترسناک. از توی رختخوابم بلند شدم، آستینم را بالا زدم و گزلیک دسته استخوانی را که زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم. قوز کردم و یک عبای زرد هم روی دوشم انداختم، بعد سرورویم را با شال گردن پیچیدم، حس کردم که در عین حال یک حالت مخلوط از روحیه قصاب و مرد خنزرپنزری در من پیدا شده بود. بعد پاورچین به طرف اطاق زنم رفتم. اطاقش تاریک بود، در را آهسته باز کردم؛ مثل این بود که خواب می دید؛ بلند بلند با خودش می گفت: «شال گردنتو واکن». رفتم دم رختخواب، سرم را جلو نفس گرم و ملایم او گرفتم. چه حرارت گوارا و زنده کننده ای داشت! به نظرم آمد اگر این حرارت را مدتی تنفس می کردم دوباره زنده می شدم. اوہ! چه قدر وقت بود که من گمان می کردم نفس همه باید مثل نفس خودم داغ و سوزان باشد. دقت کردم که ببینم آیا در اطاق او مرد دیگری هم هست؟ یعنی از فاسقهای او کسی آنجا بود یا نه! ولی او تنها بود. فهمیدم هرچه به او نسبت میدادم افترا و بہتان محض بوده. از کجا هنوز اودختر باکره نبود! از تمام خیالات موهوم نسبت به او شرمنده شدم. این احساس دقیقه ای بیش طول نکشید، چون در همین وقت از بیرون در صدای عطسه آمد و یک خنده خفه و مسخره آمیز که مو را به تن آدم راست می کرد شنیدم. این صدا تمام رگهای تنم را کشید. اگر این عطسه و خنده را نشنیده بودم، اگر صبر نیامده بود همان طوری که تصمیم گرفته بودم همه گوشت تن او را تکه تکه می کردم می دادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد، خودم یک تکه از گوشت رانش را بعنون نذری میدادم به پیرمرد قاری، و فردایش می رفتم به او می گفتم: میدونی او گوشتی که دیروز خوردی مال کی بود؟ اگر او نمی خندید این کار را میبایسی شب انجام می دادم که چشمم در چشم لکاته نمی افتاد؛ چون ازحالت چشمهای او خجالت می کشیدم. به من سرزنش میداد. بالاخره از کنار