توی کوچه می گذشتند، فحشهای هرزه به هم می دادند و دسته جمعی می خواندند: «بیا بریم تا می خوریم، شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم؟».
یادم افتاد، نه، یکمرتبه به من الهام شد که یک بغلی شراب در پستوی اطاقم دارم، شرابی که زهر دندان ناگ در آن حل شده بود و با یک جرعه آن همه کابوسهای زندگی نیست و نابود می شد. ولی آن لکاته ...؟ این کلمه مرا بیشتر به او حریص می کرد، بیشتر او را سرزنده و پرحرارت به من جلوه میداد. چه بهتر از این می توانستم تصور بکنم؟ یک پیاله از آن شراب به او میدادم و یک پیاله هم خودم سر می کشیدم. آن وقت در میان یک تشنج با هم میمردیم.
عشق چیست؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی، یک ولنگاری موقتی است. عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار می کنند پیدا کرد. مثل «دست خر تو لجن زدن، و خاک تو سر کردن». ولی عشق نسبت به او برای من چیز دیگری بود. راست است که من او را از قدیم میشناختم: چشمهای مورت عجیب، دهن تنگ نیمه باز، صدای خفه و آرام، همه اینها برای من پر از یادگارهای دور و دردناک بود؛ و من در همه اینها آنچه را که از آن محروم مانده بودم که یک چیز مربوط به خودم بود و از من گرفته بودند جستجو می کردم.
آیا برای همیشه مرا محروم کرده بودند؟ برای همین بود که حس ترسناکتری درمن پیدا شده بود. لذت دیگری که برای جبران عشق ناامید خودم احساس می کردم، برایم یکنوع وسواس شده بود. نمیدانم چرا یاد مرد قصاب روبروی دریچۂ اطاقم افتاده بودم که آستینش را بالا می زد، بسم الله می گفت و گوشتها را می برید. حالت و وضع او همیشه جلو چشمم بود.
یادم افتاد، نه، یکمرتبه به من الهام شد که یک بغلی شراب در پستوی اطاقم دارم، شرابی که زهر دندان ناگ در آن حل شده بود و با یک جرعه آن همه کابوسهای زندگی نیست و نابود می شد. ولی آن لکاته ...؟ این کلمه مرا بیشتر به او حریص می کرد، بیشتر او را سرزنده و پرحرارت به من جلوه میداد. چه بهتر از این می توانستم تصور بکنم؟ یک پیاله از آن شراب به او میدادم و یک پیاله هم خودم سر می کشیدم. آن وقت در میان یک تشنج با هم میمردیم.
عشق چیست؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی، یک ولنگاری موقتی است. عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار می کنند پیدا کرد. مثل «دست خر تو لجن زدن، و خاک تو سر کردن». ولی عشق نسبت به او برای من چیز دیگری بود. راست است که من او را از قدیم میشناختم: چشمهای مورت عجیب، دهن تنگ نیمه باز، صدای خفه و آرام، همه اینها برای من پر از یادگارهای دور و دردناک بود؛ و من در همه اینها آنچه را که از آن محروم مانده بودم که یک چیز مربوط به خودم بود و از من گرفته بودند جستجو می کردم.
آیا برای همیشه مرا محروم کرده بودند؟ برای همین بود که حس ترسناکتری درمن پیدا شده بود. لذت دیگری که برای جبران عشق ناامید خودم احساس می کردم، برایم یکنوع وسواس شده بود. نمیدانم چرا یاد مرد قصاب روبروی دریچۂ اطاقم افتاده بودم که آستینش را بالا می زد، بسم الله می گفت و گوشتها را می برید. حالت و وضع او همیشه جلو چشمم بود.