آخری هم حالاتی که دائما اراده تمسخر آمیز من روی صورتم حک کرده بود، علامت خودش را سخت تر و عمیق تر باقی نمی گذاشت؟ به هرحال فهمیدم که چه کارهائی از دست من ساخته بود! به قابلیتهای خودم پی بردم. یکمرتبه زدم زیر خنده، چه خنده خراشیده زننده و ترسناکی بود. به طوری که موهای تنم راست شد. چون صدای خودم را نمی شناختم. مثل یک صدای خارجی، یک خنده ای که اغلب بیخ گلویم پیچیده بود، بیخ گوشم شنیده بودم در گوشم صدا کرد. همین وقت به سرفه افتادم و یک تکه خلط خونین، یک تکه از جگرم روی آینه افتاد. با سرانگشتم آن را روی آینه کشیدم. همین که برگشتم دیدم ننه جون با رنگ پریده مهتابی و موهای ژولیده و چشمهای بی فروغ وحشت زده یک کاسه آش جو از همان آشی که برایم آورده بود روی دستش بود و به من مات نگاه می کرد. من دستهایم را جلو صورتم گرفتم و رفتم پشت پرده پستو خودم را پنهان کردم.
وقتی که خواستم بخوابم دور سرم را یک حلقه آتشین فشار میداد. بوی تند شہوت انگیز روغن صندل که در پیه سوز ریخته بودند در دماغم پیچیده بود. بوی ماهیچه های پای زنم را می داد و طعم کونه خیار با تلخی ملایمی دردهنم بود. دستم را روی تنم می مالیدم و درفکرم اعضای بدنم را -ران، ساق پا، بازو و همه آنها را با اعضای تن زنم مقایسه می کردم. خط ران و سرین، گرمای تن زنم، اینها دوباره جلوم مجسم شد. از تجسم خیلی قوی تر بود، چون صورت یک احتیاج را داشت. حس کردم که میخواستم تن او نزدیک من باشد. یک حرکت، یک تصمیم برای دفع این وسوسه شہوت انگیز کافی بود. ولی این حلقه آتشین دور سرم به قدری تنگ و سوزان شد که به کلی در یک دریای مبهم و مخلوط با هیکلهای ترسناک غوطه ور شدم.
هوا هنوز تاریک بود. از صدای یک دسته گزمه مست بیدار شدم که از
وقتی که خواستم بخوابم دور سرم را یک حلقه آتشین فشار میداد. بوی تند شہوت انگیز روغن صندل که در پیه سوز ریخته بودند در دماغم پیچیده بود. بوی ماهیچه های پای زنم را می داد و طعم کونه خیار با تلخی ملایمی دردهنم بود. دستم را روی تنم می مالیدم و درفکرم اعضای بدنم را -ران، ساق پا، بازو و همه آنها را با اعضای تن زنم مقایسه می کردم. خط ران و سرین، گرمای تن زنم، اینها دوباره جلوم مجسم شد. از تجسم خیلی قوی تر بود، چون صورت یک احتیاج را داشت. حس کردم که میخواستم تن او نزدیک من باشد. یک حرکت، یک تصمیم برای دفع این وسوسه شہوت انگیز کافی بود. ولی این حلقه آتشین دور سرم به قدری تنگ و سوزان شد که به کلی در یک دریای مبهم و مخلوط با هیکلهای ترسناک غوطه ور شدم.
هوا هنوز تاریک بود. از صدای یک دسته گزمه مست بیدار شدم که از