در خودم حس کردم و به همان حالت مثل وقتی که پای بساط تریاک می نشستم، مثل پیرمرد خنزرپنزری که جلو بساط خودم می نشیند، جلو پیه سوزی که دود میزد مانده بودم. از سر جایم تکان نمی خوردم، همانطور که به دوده پیه سوز خیره نگاه می کردم، دوده ها مثل برف سیاه روی دست و صورتم مینشست. وقتی که دایه ام یک کاسه آش جو و ترپلو جوجه برایم آورد از زور ترس و وحشت فریاد زد، عقب رفت و سینی شام از دستش افتاد. من خوشم آمد که اقلا باعث ترس او شدم. بعد بلند شدم سر فتیله را با گلگیر زدم و رفتم جلوی آینه دوده ها را به صورت خودم مالیدم. چه قیافه ترسناکی! با انگشت پای چشمم را می کشیدم ول می کردم، دهنم را میدرانیدم، توی لپ خودم باد می کردم، زیر ریش خود را بالا می گرفتم و از دو طرف تاب می دادم، ادا در می آوردم. صورت من استعداد برای چه قیافه های مضحک و ترسناکی را داشت! گویا همه شکلها، همه ریختهای مضحک، ترسناک و باورنکردنی که در نهاد من پنهان بود به این وسیله همه آنها را آشکار میدیدم. این حالات را در خودم می شناختم و حس می کردم و در عین حال به نظرم مضحک می آمدند. همه این قیافه ها در من و مال من بودند. صورتکهای ترسناک و جنایتکار و خنده آور که به یک اشاره سرانگشت عوض می شدند. شکل پیر مرد قاری، شکل قصاب، شکل زنم، همه اینها را در خودم دیدم؛ گوئی انعکاس آنها در من بوده! همه این قیافه ها در من بوده ولی هیچکدام از آنها مال من نبود. آیا خمیره و حالت صورت من در اثر یک تحریک مجہول، دراثر وسواسها، جماعها و ناامیدیهای موروثی دورست نشده بود؟ و من که ناگهان این بار موروثی بودم به وسیله یک حس جنون آمیز و خنده آور، بلااراده فکرم متوجه نبود که این حالات را در قیافه ام نگه دارد؟ شاید فقط در موقع مرگ قیافه ام از قید این وسواس آزاد می شد و حالت طبیعی که باید داشته باشد به خودش می گرفت! ولی آیا در حالت