گذرنده داشت و هنوز جای دندان پیرمرد خنزری سر گذر روی صورتش دیده نمی شد. نه، این همانکس نبود.
او به طعنه پرسید که «حالت چطوره؟» من جوابش دادم: «آیا تو آزاد نیستی؟ آیا هرچی دلت میخواد نمی کنی؟ به سلامتی من چکارداری؟» او در را به هم زد و رفت. اصلا برنگشت به من نگاه بکند. گویا من طرز حرف زدن با آدمهای دنیا، با آدمهای زنده را فراموش کرده بودم! او همان زنی که گمان می کردم عاری از هرگونه احساسات است از این حرکت من رنجید. چندین بار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پایش بیفتم گریه بکنم پوزش بخواهم. آری گریه بکنم، چون گمان می کردم اگر می توانستم گریه بکنم راحت می شدم. چند دقیقه، چند ساعت، یا چند قرن گذشت؟ نمیدانم! مثل دیوانه ها شده بودم و از درد خودم کیف می کردم، یک کیف ورای بشری، کیفی که فقط من می توانستم بکنم و خدا ها هم اگر وجود داشتند نمی توانستند تا این اندازه کیف بکنند. در آن وقت به برتری خودم پی بردم؛ برتری خودم به رجاله ها، به طبیعت، به خداها حس کردم؛ خداهائی که زائیدۂ شہوت بشر هستند. یک خدا شده بودم، از خدا هم بزرگ تر شده بودم. چون یک جریان جاودانی و لایتناهی درخودم حس می کردم. ... ولی او دوباره برگشت. آنقدرها هم که تصور می کردم سنگدل نبود. بلند شدم دامنش را بوسیدم و در حالت گریه و سرفه بپایش افتادم، صورتم را بساق پای او مالیدم و چند بار به اسم اصلیش او را صدا زدم. مثل این بود که اسم اصلیش صدا و زنگ مخصوصی داشت! اما توی قلبم، در ته قلبم میگفتم «لکاته ... لکاته!». ماهیچه های پایش را که طعم گونه خیار میداد، تلخ و ملایم و گس بود بغل زدم. آنقدر گریه کردم، گریه کردم، نمیدانم چقدر وقت گذشت! همینکه به خودم آمدم دیدم او رفته است. شاید یک لحظه نکشید که همه کیفها و نوازشها و دردهای بشر را
او به طعنه پرسید که «حالت چطوره؟» من جوابش دادم: «آیا تو آزاد نیستی؟ آیا هرچی دلت میخواد نمی کنی؟ به سلامتی من چکارداری؟» او در را به هم زد و رفت. اصلا برنگشت به من نگاه بکند. گویا من طرز حرف زدن با آدمهای دنیا، با آدمهای زنده را فراموش کرده بودم! او همان زنی که گمان می کردم عاری از هرگونه احساسات است از این حرکت من رنجید. چندین بار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پایش بیفتم گریه بکنم پوزش بخواهم. آری گریه بکنم، چون گمان می کردم اگر می توانستم گریه بکنم راحت می شدم. چند دقیقه، چند ساعت، یا چند قرن گذشت؟ نمیدانم! مثل دیوانه ها شده بودم و از درد خودم کیف می کردم، یک کیف ورای بشری، کیفی که فقط من می توانستم بکنم و خدا ها هم اگر وجود داشتند نمی توانستند تا این اندازه کیف بکنند. در آن وقت به برتری خودم پی بردم؛ برتری خودم به رجاله ها، به طبیعت، به خداها حس کردم؛ خداهائی که زائیدۂ شہوت بشر هستند. یک خدا شده بودم، از خدا هم بزرگ تر شده بودم. چون یک جریان جاودانی و لایتناهی درخودم حس می کردم. ... ولی او دوباره برگشت. آنقدرها هم که تصور می کردم سنگدل نبود. بلند شدم دامنش را بوسیدم و در حالت گریه و سرفه بپایش افتادم، صورتم را بساق پای او مالیدم و چند بار به اسم اصلیش او را صدا زدم. مثل این بود که اسم اصلیش صدا و زنگ مخصوصی داشت! اما توی قلبم، در ته قلبم میگفتم «لکاته ... لکاته!». ماهیچه های پایش را که طعم گونه خیار میداد، تلخ و ملایم و گس بود بغل زدم. آنقدر گریه کردم، گریه کردم، نمیدانم چقدر وقت گذشت! همینکه به خودم آمدم دیدم او رفته است. شاید یک لحظه نکشید که همه کیفها و نوازشها و دردهای بشر را