نام کتاب: بوف کور
شهوتی که به خودش امیدواری بوده! ولی روی هم رفته این دفعه از سلیقه زنم بدم نیامد؛ چون پیرمرد خنزرپنزری یک آدم معمولی لوس و بی مزه مثل این مردهای تخمی که زنهای حشری و احمق را جلب می کنند نبود. این دردها، این قشرهای بدبختی که به سروروی پیرمرد پینه بسته بود و نکبتی که از اطراف او می بارید، شاید هم خودش نمیدانست ولی او را مانند یک نیمچه خدا نمایش می داد و با آن سفره کثیفی که جلو او بود نماینده و مظهر آفرینش بود.
آری جای دوتا دندان زرد کرم خورده که از لایش آیه های عربی بیرون می آمد روی صورت زنم دیده بودم. همین زن که مرا به خودش راه نمی داد که مرا تحقیر می کرد ولی با وجود همه اینها او را دوست داشتم. با تمام وجود اینکه تا کنون نگذاشته بود یکبار روی لبش را ببوسم!
آفتاب زردی بود، صدای سوزناک نقاره بلند شد، صدای عجزو لابه ای که همه خرافات موروثی و ترس از تاریکی را بیدار می کرد. حال بحران، حالی که قبلا به دلم اثر کرده بود و منتظرش بودم آمد. حرارت سوزانی سرتا پایم را گرفته بود؛ داشتم خفه میشدم؛ رفتم در رختخواب افتادم و چشمهایم را بستم. از شدت تب مثل این بود که همه چیزها بزرگ شده و حاشه بر حاشیه پیدا کرده بود. سقف عوض اینکه پائین بیاید بالا رفته بود. لباسهایم تنم را فشار میداد. بی جہت بلند شدم در رختخوابم نشستم. با خودم زمزمه می کردم: «بیش از این ممکن نیست... تحمل ناپذیر است... ناگهان ساکت شدم. بعد با حالت شمرده و بلند با لحن تمسخرآمیز می گفتم: «بیش ازین...»؛ بعد اضافه می کردم: «من احمقم! » من به معنی لغاتی که ادا می کردم متوجه نبودم. فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح می کردم. شاید برای رفع تنہائی با سایه خودم حرف میزدم! در این وقت یک چیز باورنکردنی دیدم. در باز شد و آن لکاته آمد. معلوم می شود

صفحه 79 از 93