نام کتاب: بوف کور
پشت در شنیده بود که لکاته به او می گفته «شال گردنتو واکن ! »
هیچ فکرش را نمی شود کرد! پریروز یا پس پریروز بود وقتی که فریاد زدم و زنم آمده بود لای در اطاقم خودم دیدم، به چشم خودم دیدم که جای دندانهای چرک، زرد و کرم خورده پیرمرد که از لایش آیات عربی بیرون می آمد روی لپ زنم بود. اصلا چرا این مرد از وقتی که من زن گرفته ام جلو خانه ما پیداش شد؟ آیا خاکسترنشین بود؟ خاکسترنشین این لکاته شده بود؟ یادم هست همان روز رفتم سر بساط پیرمرد قیمت کوزه اش را پرسیدم. از میان شال گردن دو دندان کرم خورده از لای لب شکریش بیرون آمد، خندید، یک خنده زننده خشک کرد که مو به تن آدم راست می شد؛ و گفت: «آیا ندیده میخری؟ این کوزه قابلی نداره هان. جوون ببر، خیرشو ببینی» . با لحن مخصوصی گفت: «قابلی نداره خیرشو ببینی». من دست کردم جیبم، دودرهم و چهار پشیز گذاشتم گوشه سفره اش، بازهم خندید، یک خنده زننده کرد به طوری که مو به تن آدم راست می شد. من از روز خجالت می خواستم به زمین فروبروم. با دستها جلو صورتم را گرفتم و برگشتم. از همه بساط جلو او بوی زنگ زده چیزهای چرک وازده که زندگی آنها را جواب داده بود استشمام می شود. شاید می خواست چیزهای وازده زندگی را به رخ مردم بکشد! به مردم نشان بدهد! آیا خودش پیرووازده نبود؟ اشیای بساطش همه مرده، کثیف و ازکارافتاده بود؛ ولی چه زندگی سمج و چه شکلهای پر معنی داشت! این اشیای مرده به قدری تأثیر خودشان را درمن گذاشتند که آدمهای زنده نمی توانستند در من آنقدر تأثیر بکنند.
ولی ننه جون برایم خبرش را آورده بود، به همه گفته بود «با یک گدای کثیف!» دایه ام گفت رختخواب زنم شپش گذاشته بود و خودش هم به حمام
رفته.
سایه او به دیوار عرق کرده حمام چه جور بوده است؟ لابد یک سایه

صفحه 78 از 93