این صداها با صداهای دیگر مخلوط می شد؛ مثل وقتی که تب داشتم انگشتهای دستم بزرگ تر از معمول به نظر می آمد، پلکهای چشمم سنگینی می کرد، لبهایم کلفت شده بود. همینکه برگشتم دیدم دایهام توی چارچوب در ایستاده. من قہقہه خندیدم. صورت دایهای بیحرکت بود؛ چشمهای بی نورش به من خیره شد ولی بدون تعجب یا خشم و افسردگی بود. عموما حرکت احمقانه به خنده می اندازد، ولی خندة من عمیق تر از آن بود. این احمقی بزرگ با آنهمه چیزهای دیگر که در دنیا به آن پی نبرده اند و فهمش دشوار است ارتباط داشت. آنچه که در ته تاریکی شبها گم شده است یک حرکت مافوق بشر مرگ بود. دایهام منقل را برداشت و با گامهای شمرده بیرون رفت، من عرق روی پیشانی خودم را پاک کردم؛ کف دستهایم لکه های سفید افتاده بود؛ تکیه به دیوار دادم؛ سر خودم را به جرز دیوار چسپانیدم مثل اینکه حالم بهتر شد؛ بعد نمی دانم این ترانه را از کجا شنیده بودم! با خودم زمزمه کردم «بیا بریم تا می خوریم، شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم؟ »
همیشه قبل از ظهور بحران به دلم اثر می کرد و اضطراب مخصوصی در من تولید می شد. اضطراب و حالت غم انگیزی بود؛ مثل عقده ای که روی دلم جمع شده باشد؛ مثل هوای پیش از طوفان؛ آنوقت دنیای حقیقی از من دور می شد و در دنیای درخشانی زندگی می کردم که به مسافت سنجش ناپذیری با دنیای زمینی فاصله داشت. در این وقت از خودم می ترسیدم، از همه کس می ترسیدم، گویا این حالت مربوط به ناخوشی بود. برای این بود که فکرم ضعیف شده بود. دم در چه اطاقم پیرمرد خنزرپنزری و قصاب را هم که دیدم ترسیدم. نمیدانم در حرکات و قیافه آنها چه چیز ترسناکی بود! دایهام یک چیز ترسناک برایم گفت. قسم به پیرو پیغمبر می خورد که دیده است که پیرمرد خنزرپنزر شبها می آید در اطاق زنم؛ و از
همیشه قبل از ظهور بحران به دلم اثر می کرد و اضطراب مخصوصی در من تولید می شد. اضطراب و حالت غم انگیزی بود؛ مثل عقده ای که روی دلم جمع شده باشد؛ مثل هوای پیش از طوفان؛ آنوقت دنیای حقیقی از من دور می شد و در دنیای درخشانی زندگی می کردم که به مسافت سنجش ناپذیری با دنیای زمینی فاصله داشت. در این وقت از خودم می ترسیدم، از همه کس می ترسیدم، گویا این حالت مربوط به ناخوشی بود. برای این بود که فکرم ضعیف شده بود. دم در چه اطاقم پیرمرد خنزرپنزری و قصاب را هم که دیدم ترسیدم. نمیدانم در حرکات و قیافه آنها چه چیز ترسناکی بود! دایهام یک چیز ترسناک برایم گفت. قسم به پیرو پیغمبر می خورد که دیده است که پیرمرد خنزرپنزر شبها می آید در اطاق زنم؛ و از