پای بساط تریاک همه افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراکنده کردم. در این وقت جسمم فکر می کرد، جسمم خواب می دید، میلغزید و مثل اینکه از ثقل و کثافت هوا آزاد شده در دنیای مجہولی که پر از رنگها و تصویرهای مجهول بود پرواز می کرد. تریاک روح نباتی، روح بطیء الحرکت نباتی را در کالبد من دمیده بود. من در عالم نباتی سیر می کردم، نبات شده بودم؛ ولی همینطور که جلو منقل و سفره چرمی چرت میزدم و عبا روی کولم بود نمیدانم چرا یاد پیرمرد خنزرپنزری افتادم! او هم همینطور جلو بساطش قوز می کرد و به همین حالت من می نشست. این فکر برایم تولید وحشت کرد. بلند شدم عبا را دور انداختم، رفتم جلو آینه؛ گونه هایم برافروخته، رنگ گوشت جلو قصابی بود؛ ریشم نامرتب ولی یک حالت روحانی و کشنده پیدا کرده بودم؛ چشمهای بیمارم حالت خسته ، رنجیده و پچگانه داشت. مثل اینکه همه چیزهای ثقیل زیرزمینی و مردمی در من آب شده بود! از صورت خودم خوشم آمد، یکجور کیف شهوتی از خودم می بردم. جلو آینه به خودم می گفتم: «درد تو آنقدر عمیق است که ته چشم گیر کرده، ... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می آید یا اصلا اشک درنمی آید!...» بعد دوباره می گفتم: «تو احمقی! چرا زودتر شر خودت را نمی کنی؟ منتظر چه هستی؟ هنوز چه توقعی داری؟ مگر بغلی شراب توی پستوی اطاقت نیست؟ یک جرعه بنوش و درو که رفتی! احمق ! تو احمقی!»
من با هوا حرف می زدم! افکاری که برایم می آمد به هم مربوط نبود. صدای خودم را در گلویم میشنیدم ولی معنی کلمات را نمی فهمیدم. در سرم
من با هوا حرف می زدم! افکاری که برایم می آمد به هم مربوط نبود. صدای خودم را در گلویم میشنیدم ولی معنی کلمات را نمی فهمیدم. در سرم