افکار مرا مسموم می کرد! من حتم داشتم که پیش از مرگ یکنفر دیوانه زنجیری در این اطاق بوده؛ نه تنها دیوارهای اطاقم بلکه منظره بیرون، آن مرد قصاب، پیر مرد خنزرپنزری، دایه ام، آن لکاته، و همه کسانی که می دیدم و همچنین کاسه آشی که تویش آش جو میخوردم، و لباسهائی که تنم بود، همه اینها دست به یکی کرده بودند برای این افکار را در من تولید بکنند.
چند شب پیش همینکه در شاهنشین حمام لباسهایم را کندم افکارم عوض شد. استاد حمامی که آب روی سرم میریخت مثل این بود که افکار سیاهم شسته می شد. در حمام سایه خودم را بر دیوار خیس عرق کرده دیدم. دیدم من همانقدر نازک و شکننده بودم که دهسال قبل وقتی که بچه بودم، درست یادم بود سایه تنم همینطور روی دیوار عرق کرده حمام می افتاد. به تن خودم دقت کردم؛ ران، ساق پا و میان تنم یک حالت شہوت انگیز ناامید داشت. سایه آنها هم مثل دهسال پیش بود . مثل وقتی که بچه بودم. حس کردم که زندگی من همه اش مثل یک سایه سرگردان، سایه های لرزان روی دیوار حمام بیمعنی و بی مقصد گذشته است؛ ولی دیگران سنگین، محکم و گردن کلفت بودند. لابد سایه آنها به دیوار عرق کرده حمام پررنگ تر و بزرگ تر می افتاد و تا مدتی اثر خودش را باقی می گذاشت. درصورتی که سایه من خیلی زود پاک می شد.
سر بینه که لباسم را پوشیدم، حرکات قیافه و افکارم دوباره عوض شد. مثل اینکه در محیط و دنیای جدیدی داخل شده بودم، مثل اینکه در همان دنیایی که از آن متنفر بودم دوباره بدنیا آمده بودم. در هر صورت زندگی دوباره به دست آورده بودم. چون برایم معجز بود که در خزانه حمام مثل یک تکه نمک آب نشده بودم.
چند شب پیش همینکه در شاهنشین حمام لباسهایم را کندم افکارم عوض شد. استاد حمامی که آب روی سرم میریخت مثل این بود که افکار سیاهم شسته می شد. در حمام سایه خودم را بر دیوار خیس عرق کرده دیدم. دیدم من همانقدر نازک و شکننده بودم که دهسال قبل وقتی که بچه بودم، درست یادم بود سایه تنم همینطور روی دیوار عرق کرده حمام می افتاد. به تن خودم دقت کردم؛ ران، ساق پا و میان تنم یک حالت شہوت انگیز ناامید داشت. سایه آنها هم مثل دهسال پیش بود . مثل وقتی که بچه بودم. حس کردم که زندگی من همه اش مثل یک سایه سرگردان، سایه های لرزان روی دیوار حمام بیمعنی و بی مقصد گذشته است؛ ولی دیگران سنگین، محکم و گردن کلفت بودند. لابد سایه آنها به دیوار عرق کرده حمام پررنگ تر و بزرگ تر می افتاد و تا مدتی اثر خودش را باقی می گذاشت. درصورتی که سایه من خیلی زود پاک می شد.
سر بینه که لباسم را پوشیدم، حرکات قیافه و افکارم دوباره عوض شد. مثل اینکه در محیط و دنیای جدیدی داخل شده بودم، مثل اینکه در همان دنیایی که از آن متنفر بودم دوباره بدنیا آمده بودم. در هر صورت زندگی دوباره به دست آورده بودم. چون برایم معجز بود که در خزانه حمام مثل یک تکه نمک آب نشده بودم.