نام کتاب: بوف کور
شیشه بشکند؛ دلواپسی اینکه اگر خوابم ببرد روغن پیه سوز به زمین بریزد و شہر آتش بگیرد؛ وسواس اینکه پاهای سگ جلو دکان قصابی مثل سم اسب صدا بدهد؛ دلهره اینکه پیرمرد خنزرپنزری جلو بساطش به خنده بیفتد - آنقدر بخندد که جلو صدای خودش را نتوند بگیرد؛ ترس اینکه کرم توی پاشویه حوض خانه مان مار هندی بشود؛ ترس اینکه رختخوابم سنگ قبر بشود و به وسیله لولا دور خودش بلغزد مرا مدفون بکند و دندانهای مرمر به هم قفل بشود؛ هول و هراس اینکه صدایم ببرد و هرچه فریاد بزنم کسی به دادم نرسد. ...
من آرزو می کردم که بچگی خودم را بیاد بیاورم، اما وقتی که می آمد و آنرا حس می کردم مثل همان ایام سخت و دردناک بود! سرفه هائی که صدای سرفه یا بوهای سیاه لاغر جلو دکان قصابی را می داد، اجبار انداختن خلط و ترس اینکه مبادا لکه خون در آن پیدا بشود. خون این ماده سیال ولرم و شورمزه که از ته بدن بیرون می آید که شیره زندگی است و ناچار باید قی کرد؛ و تهدید دائمی مرگ که همه افکار او را بدون امید برگشت لگدمال می کند و می گذرد بدون بیم و هراس نبود.
زندگی با خونسردی و بی اعتنائی صورتک هرکسی را به خودش ظاهر می سازد؛ گویا هرکسی چندین صورت با خودش دارد! بعضیها فقط یکی از این صورتکها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا چرک می شود و چین و چروک می خورد. این دسته صرفه جو هستند. دسته دیگر صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می دارند؛ و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ولی همینکه پا به سن گذاشتند می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می شود؛ آنوقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.
نمیدانم دیوارهای اطاقم چه تأثیر زهرآلودی با خودش داشت که

صفحه 73 از 93