نام کتاب: بوف کور
________________


شهرکتاب ( nbookcity
. com
)
۷۳
دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمع آوری می کردم و دودستی نگاه می داشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجاله ها نروند. گاهی فکر می کردم آنچه را که می دیدم، کسانیکه دم مرگ هستند آنها هم می دیدند. اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود؛ از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می کردم. تنها چیزی که از من دلجوئی می کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می ترسانید و خسته می کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می خورد؟ حس می کردم که این دنیا برای من نبود، برای یکدسته آدمهای بیحیا، پررو، گدا منش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود؛ برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنباند، گدائی می کردند و تملق می گفتند. فکر زندگی دوباره مرا می ترسانید و خسته می کرد. نه، من احتیاجی به دیدن اینهمه دنیاهای قی آور و اینهمه قیافه های نکبت بار نداشتم. مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود که دنیاهای خودش را بچشم من بکشد؟ اما من تعریف دروغی نمی توانم بکنم و در صورتی که دنیای جدیدی را باید طی کرد، آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کندشده میداشتم؛ بدون زحمت نفس می کشیدم؛ و بی آنکه احساس خستگی کنم، می توانستم در سایه ستونهای یک معبد لینگم برای خودم زندگی را به سر ببرم. پرسه میزدم بطوری که آفتاب چشمم را نمی زد، حرف مردم و صدای زندگی گوشم را می خراشید.
................................
هر چه بیشتر در خودم فرو می رفتم، مثل جانورانی که زمستان در یک

صفحه 71 از 93