نام کتاب: بوف کور
بزرگی که دستش بود می انداخت و با خودش ذکر می کرد. بعد، نمازش را آمد پشت در اطاق من به کمرش زد و بلند بلند تلاوت می کرد «اللهم، اللهم
مثل اینکه من مأمور آمرزش زنده ها بودم! ولی تمام این مسخره بازیها در من هیچ تاثیری نداشت. برعکس کیف می کردم که رجاله ها هم اگرچه موقتی و دروغی اما اقلا چند ثانیه عوالم مرا طی می کردند. آیا اطاق من یک تابوت نبود؟ رختخوابم سردتر و تاریک تر از گور نبود؟ رختخوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابیدن می کرد. چندین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم. شبها به نظم اطاقم کوچک می شد و مرا فشار میدا. آیا درگور همین احساس را نمی کنند؟ آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟
اگرچه خون در بدن می ایستد و بعد از یک شبانه روز بعضی از اعضای بدن شروع به تحزیه شدن می کنند ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سرو ناخن می روید. آیا احساسات و کرهم بعد از ایستادن قلب از بین می روند و یا تا مدتی از باقیمانده خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبہمی را دنبال می کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده اند! پیرهائی هستند که با لبخند می میرند، مثل اینکه به خواب می روند، و یا پیه سوزی که خاموش می شود. اما یک نفر جوان قوی که ناگہام می میرد و همه قوای بدنش تا مدتی برضد مرگ میجنگد چه احساسی خواهد داشت؟
بارها به فکر مرگ و تجزیه ذرات تنم افتاده بودم، به طوری که این فکر مرا نمی ترسانید، برعکس آرزوی حقیقی می کردم که نیست و نابود بشوم. از تنها چیزی که می ترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله ها برود. این فکر برایم تحمل ناپذیر بود. گاهی دلم می خواست بعد از مرگ دستهای

صفحه 70 از 93