نام کتاب: بوف کور
می افتاد و فکر می کرد که اگر زنش را می کشت چقدر پول عایدش میشد!
جارو که تمام شد به اطاقم برگشتم و یک تصمیم گرفتم - تصمیم وحشتناک: رفتم در پستوی اطاقم گزلیک دسته استخوانی را که داشتم از توی مجری در آوردم، با دامن قبایم تیغه آنرا پاک کردم و زیر متکایم گذاشتم. این تصمیم را از قدیم گرفته بودم. ولی نمیدانستم چه در حرکات مرد قصاب بود وقتی که ران گوسفندها را تکه تکه می بریدند، وزن می کرد، بعد نگاه تحسین آمیز می کرد که من هم بی اختیار حس کردم که میخواستم از او تقلید بکنم. لازم داشتم که این کیف را بکنم. از دریچۂ اطاقم میان ابرها یک سوراخ کاملا آبی عمیق روی آسمان پیدا بود. به نظرم آمد برای اینکه بتوانم به آنجا برسم باید از یک نردبان خیلی بلند بالا بروم. روی کرانه آسمان را ابرهای زرد غلیظ مرگ آلود گرفته بود، به طوری که روی همه شہر سنگینی می کرد. یک هوای وحشتناک و پر از کیف بود. نمیدانم چرا من به طرف زمین خم میشدم ! همیشه در این هوا به فکر مرگ می افتادم. ولی حالا که مرگ با صورت خونین و دستهای استخوانی بیخ گلویم را گرفته بود، حالا فقط تصمیم گرفته بودم که این لکاته را هم با خودم ببرم تا بعد از من نگوید «خدا بیامرزدش، راحت شد!»
در این وقت از جلو دریچۂ اطاقم یک تابوت می بردند که رویش را پارچه سیاه کشیده بودند و بالای تابوت شمع روشن کرده بودند. صدای
لااله الاالله» مرا متوجه کرد. همه کاسب کارها و رهگذران از راه خودشان برمی گشتند و هفت قدم دنبال تابوت میرفتند. حتی مرد قصاب هم آمد برای ثواب هفت قدم دنبال تابوت رفت و به دکانش برگشت. ولی پیرمرد بساطی از سر سفره خودش جم نخورد. همه مردم چه صورت جدی به خودشان گرفته بودند! شاید یاد فلسفه مرگ و آن دنیا افتاده بودند! دایه ام که برایم جوشانده آورد دیدم اخمش درهم بود، دانه های تسبیح

صفحه 69 از 93