جلو خانه مان شال گردن بسته بود و یک گزلیک در دستش بود و با چشمهای سرخ مثل اینکه پلک آنها را بریده بودند به من خیره نگاه می کرد. خواستم گزلیک را از دستش بگیرم، سرش کنده شد به زمین افتاد. من از شدت ترس پا گذاشتم به فرار. در کوچه ها میدویدم؛ هرکسی را میدیدم سرجای خودش خشک شده بود. می ترسیدم پشت سرم را نگاه بکنم. جلو خانه پدرزنم که رسیدم برادرزنم - برادر کوچک آن لکاته - روی سکو نشسته بود؛ دست کردم از جیبم دوتا کلوچه در آوردم، خواستم به دستش بدهم ولی همینکه او را لمس کردم سرش کنده شد به زمین افتاد. من فریاد کشیدم و بیدار شدم.
هوا هنوز تاریک روشن بود، خفقان قلب داشتم، به نظرم آمد که سقف روی سرم سنگینی می کرد، دیوارها بی اندازه ضخیم شده بود و سینه ام می خواست بترکد. دید چشمم کدر شده بود. مدتی به حال وحشت زده به تیرهای اطاق خیره شده بودم، آنها را میشمردم و دوباره از سر نو شروع می کردم. همینکه چشمم را به هم فشار دادم صدایی در آمد. ننه جون آمده بود اطاقم را جارو بزند، چاشت مرا گذاشته بود در اطاق بالاخانه، من رفتم بالاخانه جلو ارسی نشستم، از آن بالا پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم پیدا نبود، فقط از ضلع چپ، مرد قصاب را میدیدم، ولی حرکات او که از دریچه اطاقم ترسناک، سنگین، سنجیده به نظرم می آمد از این بالا مضحک و بیچاره جلوه می کرد، مثل چیزی که این مرد نباید کارش قصابی بوده باشد و بازی در آورده بود. یا بوهای سیاه لاغر را که دو طرفشان دوتا لش گوسفند آویزان بود و سرفه های خشک و عمیق می کردند آوردند. مرد قصاب دست چربش را به سبیلش کشید، نگاه خریداری به گوسفندها انداخت و دوتا از آنها را به زحمت برد و به چنگک د کانش آویخت. روی ران گوسفندها را نوازش میکرد. لابد دیشب هم که دست به تن زنش می مالید یاد گوسفندها
هوا هنوز تاریک روشن بود، خفقان قلب داشتم، به نظرم آمد که سقف روی سرم سنگینی می کرد، دیوارها بی اندازه ضخیم شده بود و سینه ام می خواست بترکد. دید چشمم کدر شده بود. مدتی به حال وحشت زده به تیرهای اطاق خیره شده بودم، آنها را میشمردم و دوباره از سر نو شروع می کردم. همینکه چشمم را به هم فشار دادم صدایی در آمد. ننه جون آمده بود اطاقم را جارو بزند، چاشت مرا گذاشته بود در اطاق بالاخانه، من رفتم بالاخانه جلو ارسی نشستم، از آن بالا پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم پیدا نبود، فقط از ضلع چپ، مرد قصاب را میدیدم، ولی حرکات او که از دریچه اطاقم ترسناک، سنگین، سنجیده به نظرم می آمد از این بالا مضحک و بیچاره جلوه می کرد، مثل چیزی که این مرد نباید کارش قصابی بوده باشد و بازی در آورده بود. یا بوهای سیاه لاغر را که دو طرفشان دوتا لش گوسفند آویزان بود و سرفه های خشک و عمیق می کردند آوردند. مرد قصاب دست چربش را به سبیلش کشید، نگاه خریداری به گوسفندها انداخت و دوتا از آنها را به زحمت برد و به چنگک د کانش آویخت. روی ران گوسفندها را نوازش میکرد. لابد دیشب هم که دست به تن زنش می مالید یاد گوسفندها