مرگ ...». لبهایم بسته بود، ولی از صدای خودم ترسیدم. اصلا جرات سابق از من رفته بود، مثل مگسهایی شده بودم که اول پائیز به اطاق هجوم می آوردند، مگسهایی خشکیده و بیجان که از صدای وزوز بال خودشان می ترسند. مدتی بیحرکت یک گله دیوار کز می کنند، همینکه پی می برند که زنده هستند خودشان را بی محابا به در و دیوار می زنند و مرده آنها در اطراف اطاق می افتد.
پلکهای چشمم که پایین می آمد یک دنیای محو جلوم نقش می بست؛ یک دنیایی که همه اش را خودم ایجاد کرده بودم و با افکار و مشاهداتم وفق می داد؛ در هر صورت خیلی حقیقی تر و طبیعی تر از دنیای بیداریم بود؛ مثل اینکه هیچ مانع و عایقی در جلو فکر و تصورم وجود نداشت؛ زمان و مکان تأثیر خود را از دست می دادند. این حس شہوت کشته شده که خواب زاییدة آن بود زاییده احتیاجات نهایی من بود، اشکال و اتفاقات باورنکردنی ولی طبیعی جلو من مجسم می کرد؛ و بعد از آنکه بیدار میشدم در همان دقیقه هنوز به وجود خودم شک داشتم، از زمان و مکان خودم بیخبر بودم؛ گویا خوابهایی که میدیدم همه اش را خودم درست کرده بودم و تعبیر حقیقی آن را می دانسته ام.
از شب خیلی گذشته بود که خوابم برد. ناگهان دیدم در کوچه های شہر ناشناسی که خانه های عجیب و غریب به اشکال هندسی، منشور، مخروطی، مکعب با دریچه های کوتاه و تاریک داشت و به در و دیوار آنها بته نیلوفر پیچیده بود، آزادانه گردش می کردم و به راحتی نفس می کشیدم. ولی مردم این شهر به مرگ غریبی مرده بودند. همه سرجای خودشان خشک شده بودند، دو چکه خون از دهنشان تا روی لباسشان پایین آمده بود. به هرکسی دست میزدم سرش کنده می شد می افتاد.
جلو یک دکان قصابی رسیدم، دیدم مردی شبیه پیرمرد خنزرپنزری
پلکهای چشمم که پایین می آمد یک دنیای محو جلوم نقش می بست؛ یک دنیایی که همه اش را خودم ایجاد کرده بودم و با افکار و مشاهداتم وفق می داد؛ در هر صورت خیلی حقیقی تر و طبیعی تر از دنیای بیداریم بود؛ مثل اینکه هیچ مانع و عایقی در جلو فکر و تصورم وجود نداشت؛ زمان و مکان تأثیر خود را از دست می دادند. این حس شہوت کشته شده که خواب زاییدة آن بود زاییده احتیاجات نهایی من بود، اشکال و اتفاقات باورنکردنی ولی طبیعی جلو من مجسم می کرد؛ و بعد از آنکه بیدار میشدم در همان دقیقه هنوز به وجود خودم شک داشتم، از زمان و مکان خودم بیخبر بودم؛ گویا خوابهایی که میدیدم همه اش را خودم درست کرده بودم و تعبیر حقیقی آن را می دانسته ام.
از شب خیلی گذشته بود که خوابم برد. ناگهان دیدم در کوچه های شہر ناشناسی که خانه های عجیب و غریب به اشکال هندسی، منشور، مخروطی، مکعب با دریچه های کوتاه و تاریک داشت و به در و دیوار آنها بته نیلوفر پیچیده بود، آزادانه گردش می کردم و به راحتی نفس می کشیدم. ولی مردم این شهر به مرگ غریبی مرده بودند. همه سرجای خودشان خشک شده بودند، دو چکه خون از دهنشان تا روی لباسشان پایین آمده بود. به هرکسی دست میزدم سرش کنده می شد می افتاد.
جلو یک دکان قصابی رسیدم، دیدم مردی شبیه پیرمرد خنزرپنزری