نام کتاب: بوف کور
نه خوشحال، هردفعه که برمی گشتم توی تخم چشمم نگاه می کرد. با صورت او آشنا بودم، مثل این بود که در بچگی همین صورت را دیده بودم. یک روز سیزده به در بود، کنار نهر سورن، من با بچه ها سرما مک بازی می کردم، همین صورت به نظرم آمده بود که با صورتهای معمولی دیگر که قد کوتاه و مضحک و بی خطر داشتند، به من ظاهر شده بود، صورتش شبیه همین مرد قصاب روبروی دریچۂ اطاقم بود. گویا این شخص در زندگی من دخالت داشته است و او را زیاد دیده بودم! گویا این سایه همزاد من بود و در دایرة محدود زندگی من واقع شده بود....
همینکه بلند شدم پیه سوز را روشن بکنم آن هیکل هم خودبخود محو و ناپدید شد. رفتم جلوی آینه به صورت خودم دقیق شدم، تصویری که نقش بست به نظرم بیگانه آمد. باورنکردنی و ترسناک بود. عکس من قوی تر از خودم شده بود و من مثل تصویر روی آینه شده بودم. به نظرم آمد نمی توانم تنها با خودم در یک اطاق بمانم. می ترسیدم اگر فرار بکنم او دنبالم کند، مثل دو گربه که برای مبارزه روبرو می شوند. اما دستم را بلند کردم، جلو چشمم گرفتم تا در چاله کف دستم شب جاودانی را تولید بکنم. اغلب حالت وحشت برایم کیف و مستی مخصوصی داشت بطوری که سرم گیج میرفت وزانوهایم سست می شد و می خواستم قی بکنم. ناگهان ملتفت شدم که روی پاهایم ایستاده بودم. این مسئله برایم غریب بود، معجز بود. چطور من می توانستم روی پاهایم ایستاده باشم؟ به نظرم آمد اگر یکی از پاهایم را تکان می دادم تعادلم از دست می رفت، یکنوع حالت سرگیجه برایم پیدا شده بود. زمین و موجوداتش بی اندازه از من دور شده بودند. به طور مبہمی آرزوی زمین لرزه یا یک صاعقه آسمانی می کردم برای اینکه بتوانم مجددا در دنیای آرام و روشنی به دنیا بیایم.
وقتی که خواستم در رختخوابم بروم چند بار با خودم گفتم: «مرگ ...

صفحه 66 از 93