نام کتاب: بوف کور
بود. سایه های تاریک درهم مخلوط شده بودند. حس می کردم که همه چیز تهی و موقت است. آسمان سیاه و قیراندود مانند چادر کهنه سیاهی بود که به وسیله ستاره های بیشمار درخشان سوارخ سوراخ شده باشد. در همین وقت صدای اذان بلند شد؛ یک اذان بی موقع بود؛ گویا زنی - شاید آن لکاته - مشغول زائیدن بود، سر خشت رفته بود. صدای ناله سگی از لابلای اذان صبح شنیده می شد. من با خودم فکر کردم: «اگر راست است که هرکسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارة من باید دور، تاریک و بی معنی باشد! شاید اصلا من ستاره نداشته ام !».
در این وقت صدای یکدسته گزمه مست از توی کوچه بلند شد که می گذشتند و شوخی های هرزه با هم می کردند. بعد دسته جمعی زدند زیر آواز و خواندند:
بیا بریم تا می خوریم، شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم» ؟
من هراسان خودم را کنار کشیدم، آواز آنها در هوا بطور مخصوصی می پیچید، کم کم صدایشان دور و خفه شد. نه، آنها با من کاری نداشتند، آنها نمی دانستند. ...
دوباره سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفت. من پیه سوز اطاقم را روشن نکردم؛ خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همه جا و در همه چیز تراوش می کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم شده، ترسهای فراموش شده، افکار مہیب باورنکردنی که نمی دانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می گرفت، راه می افتاد و به من دهن کجی می کرد. کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکلهای بی شکل و تهدید کننده بود. آنجا کنار پرده یک هیکل ترسناک نشسته بود، تکان نمی خورد، نه غمناک بود و

صفحه 65 از 93