متعال ! چون خدا از سر من زیاد بود. زمانی که در یک رختخواب گرم و نمناک خوابیده بودم همه این مسائل برایم به اندازه جوی ارزش نداشت؛ و در این موقع نمی خواستم بدانم که حقیقتا خدائی وجود دارد یا اینکه فقط مظہر فرمانروایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده اند، تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند! فقط می خواستم بدانم که شب را به صبح می رسانم یا نه؟ حس می کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچگانه و تقریبا یکجور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود. در مقابل حقیقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی که طی می کردم آنچه را جع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من تلقین کرده بودند یک فریب بی مزه شده بود، و دعاهائی که به من یاد داده بودند در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.
نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی کرد. کسانی که درد نکشیده اند این کلمات را نمی فهمند. به قدری حس زندگی در من زیاد شده بود که کوچکترین لحظه خوشی جبران ساعتهای دراز خفقان و اضطراب را می کرد. میدیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود. من میان رجاله ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، بطوری که فراموش کرده بودم که سابق بر این جزو دنیای آنها بوده ام. چیزی که وحشتناک بود حس می کردم که نه زنده زنده هستم و نه مرد مرده؛ فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.
............
.....
.........
از سر شب از پای منقل تریاک که بلند شدم از دریچه اطاقم به بیرون نگاه کردم؛ یک درخت خشک سیاه با در دکان قصابی که تخته کرده بودند پیدا
نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی کرد. کسانی که درد نکشیده اند این کلمات را نمی فهمند. به قدری حس زندگی در من زیاد شده بود که کوچکترین لحظه خوشی جبران ساعتهای دراز خفقان و اضطراب را می کرد. میدیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود. من میان رجاله ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، بطوری که فراموش کرده بودم که سابق بر این جزو دنیای آنها بوده ام. چیزی که وحشتناک بود حس می کردم که نه زنده زنده هستم و نه مرد مرده؛ فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.
............
.....
.........
از سر شب از پای منقل تریاک که بلند شدم از دریچه اطاقم به بیرون نگاه کردم؛ یک درخت خشک سیاه با در دکان قصابی که تخته کرده بودند پیدا