داد. گاهی می رود برایم از در و همسایه دوا درمان می آورد، پیش جادوگر، فالگیر و جام زن می رود، سرکتاب باز می کند و راجع به من با آنها مشورت می کند. چهارشنبه آخر سال رفته بود فال گوش، یک کاسه آورد که در آن پیاز، برنج و روغن خراب شده بود. گفت اینها را به نیت سلامتی من گدائی کرده و همه این گند و کثافتها را دزدکی به خورد من می داد. فاصله به فاصله هم جوشانده های حکیم باشی را به ناف من می بست - همان جوشانده های بی پیری که برایم تجویز کرده بود: پر زوفا، رب سوس، کافور، پرسیاوشان، بابونه، روغن غاز، تخم کتان، تخم صنوبر، نشاسته، خاکه شیر و هزارجور مزخرفات دیگر. ... چند روز پیش یک کتاب دعا برایم آورده بود که رویش یک وجب خاک نشسته بود. نه تنها کتاب دعا بلکه هیچ جور کتاب و نوشته و افکار رجاله ها به درد من نمی خورد. چه احتیاجی به دروغ و دونگهای آنها داشتم؟ آیا من خودم نتیجه یک رشته نسلهای گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟ ولی هیچوقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است. اگرچه سابق براین وقتی سلامت بودم چندبار اجبارا به مسجد رفته ام و سعی می کردم که قلب خود را با سایر مردم جور و هم آهنگ بکنم. اما چشمم روی کاشیهای لعابی و نقش و نگار دیوار مسجد که مرا در خوابهای گوارا می برد و بی اختیار به این وسیله راه گریزی برای خودم پیدا می کردم خیره می شد. در موقع دعا کردن چشمهای خودم را می بستم و کف دستم را جلو صورتم می گرفتم. در این شبی که برای خودم ایجاد کرده بودم مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار می کنند من دعا می خواندم. ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیشتر خوشم می آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا- با قادر