نام کتاب: بوف کور
آنوقت با اشتهای هرچه تمام تر شیره زندگی او را میمکیدم و حرارت تنمان در هم داخل میشده. او تمام تن مرا دستمالی می کرده، و برای همین بود که حالا هم با جسارت مخصوصی که ممکن است یک زن بی شوهر داشته باشد نسبت به من رفتار می کرد. به همان چشم بچگی به من نگاه می کرد، چون یک وقتی مرا لب چاهک سرپا می گرفته. کی میداند شاید با من طبق هم می زده مثل خواهر خوانده ای که زنها برای خودشان انتخاب می کنند. حالا هم با چه کنجکاوی و دقتی مرا زیرورو و به قول خودش تروخشک می کرد. اگر زنم، آن لکاته به من رسیدگی می کرد، من هرگز ننه جون را به خودم راه نمی دادم، چون پیش خودم گمان می کردم دایره فکرو حس زیبائی زنم بیش از دایه ام بود و یا اینکه فقط شہوت این حس شرم و حیا را برای من تولید کرده بود. از این جهت پیش دایهام کمتر رودرواسی داشتم و فقط او بود که به من رسیدگی می کرد. |
لابد دایهام معتقد بود که تقدیر اینطور بوده، ستاره اش این بوده. به علاوه او از ناخوشی من سوء استفاده می کرد و همه درددلهای خانوادگی، تفریحات، جنگ و جدالها و روح ساده موذی و گدامنش خودش را برای من شرح میداد و دل پری که از عروسش داشت مثل اینکه هووی اوست و از عشق و شهوت پسرش نسبت به او دزدیده بود، با چه کینه ای نقل می کرد؟ باید عروسش خوشگل باشد! من از دریچه روبه حیاط او را دیده ام، چشمهای میشی، موی بور و دماغ کوچک قلمی داشت.
دایه ام گاهی از معجزات انبیاء برایم صحبت می کرد، به خیال خودش می خواست مرا به این وسیله تسلیت بدهد. ولی من به فکر پست و حماقت او حسرت می بردم. گاهی برایم خبرچینی می کرد، مثلا چندروز پیش به من گفت که دخترم - یعنی آن لکاته - به ساعت خوب پیرهن قیامت برای بچه میدوخته، برای بچه خودش. بعد مثل اینکه او هم می دانست به من دلداری

صفحه 62 از 93