تمام قوایم فریاد کشیدم. همه اهل خانه آمدند جلو اطاقم جمع شدند. آن الکاته هم آمد و زود رد شد. به شکمش نگاه کردم، بالا آمده بود. نه، هنوز نزائیده بود. رفتند حکیم باشی را خبر کردند. من پیش خودم کیف می کردم که اقلا این احمقها را به زحمت انداخته ام.
حکیم باشی با سه قبضه ریش آمد، دستور داد که من تریاک بکشم. چه داروی گرانبهائی برای زندگی دردناک من بود!
وقتی که تریاک می کشیدم افکارم بزرگ، لطیف، افسون آمیز و پران می شد، در محیط دیگری ورای دنیای معمولی سیر و سیاحت می کردم، خیالات و افکارم از قید ثقیل و سنگینی چیزهایی زمینی آزاد می شد و به سوی سپهر آرام و خاموشی پرواز می کرد، مثل اینکه مرا روی بالهای شب پره طلائی گذاشته بودند و در یک دنیای تهی و درخشان که به هیچ مانعی برنمی خورد گردش می کردم. به قدری این تأثیر عمیق و پرکیف بود که از مرگ هم کیفش بیشتر بود.
از پای منقل که بلند شدم رفتم دریچه رو به حیاطمان، دیدم دایهام جلو آفتاب نشسته بود سبزی پاک می کرد. شنیدم به عروسش گفت: «همه مون دل ضعفه شدیم؛ کاشکی خدا بکشدش راحتش کنه». گویا حکیم باشی به آنها گفته بود که من خوب نمی شوم. اما من هیچ تعجبی نکردم. چقدر این مردم احمق هستند! همینکه یک ساعت بعد برایم جوشانده آورد چشمانش از زور گریه سرخ شده بود و باد کرده بود. اما روبروی من زورکی لبخند زد. جلو من بازی در می آوردند، آن هم چقدر ناشی؟ به خیالشان من خودم نمی دانستم! ولی چرا این زن به من اظهار علاقه می کرد؟ چرا خودش را شریک درد من می دانست؟ یک روز به او پول داده بودند و پستانهای ورچروکیده سیاهش را مثل دولچه توی لپ من چپانیده بود. کاش خوره به پستانهایش افتاده بود. حالا که پستانهایش را می دیدم عقم می نشست که
حکیم باشی با سه قبضه ریش آمد، دستور داد که من تریاک بکشم. چه داروی گرانبهائی برای زندگی دردناک من بود!
وقتی که تریاک می کشیدم افکارم بزرگ، لطیف، افسون آمیز و پران می شد، در محیط دیگری ورای دنیای معمولی سیر و سیاحت می کردم، خیالات و افکارم از قید ثقیل و سنگینی چیزهایی زمینی آزاد می شد و به سوی سپهر آرام و خاموشی پرواز می کرد، مثل اینکه مرا روی بالهای شب پره طلائی گذاشته بودند و در یک دنیای تهی و درخشان که به هیچ مانعی برنمی خورد گردش می کردم. به قدری این تأثیر عمیق و پرکیف بود که از مرگ هم کیفش بیشتر بود.
از پای منقل که بلند شدم رفتم دریچه رو به حیاطمان، دیدم دایهام جلو آفتاب نشسته بود سبزی پاک می کرد. شنیدم به عروسش گفت: «همه مون دل ضعفه شدیم؛ کاشکی خدا بکشدش راحتش کنه». گویا حکیم باشی به آنها گفته بود که من خوب نمی شوم. اما من هیچ تعجبی نکردم. چقدر این مردم احمق هستند! همینکه یک ساعت بعد برایم جوشانده آورد چشمانش از زور گریه سرخ شده بود و باد کرده بود. اما روبروی من زورکی لبخند زد. جلو من بازی در می آوردند، آن هم چقدر ناشی؟ به خیالشان من خودم نمی دانستم! ولی چرا این زن به من اظهار علاقه می کرد؟ چرا خودش را شریک درد من می دانست؟ یک روز به او پول داده بودند و پستانهای ورچروکیده سیاهش را مثل دولچه توی لپ من چپانیده بود. کاش خوره به پستانهایش افتاده بود. حالا که پستانهایش را می دیدم عقم می نشست که