نام کتاب: بوف کور
مرا به خودش می چسبانید.
صبح که چشمم باز شد او به همان شکل در نظرم جلوه کرد. فقط خطهای صورتش گودتر و سخت تر شده بود. اغلب برای فراموشی، برای فرار از خودم، ایام بچگی خودم را به یاد می آورم. برای اینکه خودم را در حال قبل از ناخوشی حس بکنم؛ حس بکنم که سالم ام؛ هنوز حس می کردم که بچه هستم و برای مرگم، برای معدوم شدنم یک نفس دومی بود که به حال من ترحم می آورد، به حال این بچه ای که خواهد مرد. در مواقع ترسناک زندگی خودم همینکه صورت آرام دایه ام را میدیدم، صورت رنگ پریده، چشمهای گود و بیحرکت و کدر و پره های نازک بینی و پیشانی استخوانی پہن او را که میدیدم، یادگارهای آنوقت در من بیدار میشد. شاید امواج مرموزی از او تراوش می کرد که باعث تسکین من میشد. یک خال گوشتی روی شقیقه اش بود که رویش مو در آورده بود. گویا فقط امروز متوجه خال او شدم، پیشتر که بصورتش نگاه می کردم اینطور دقیق نمی شدم. اگر چه ننه جون ظاهرا تغییر کرده بود ولی افکارش به حال خود باقی مانده بود. فقط به زندگی بیشتر اظہار علاقه می کرد و از مرگ می ترسید. مگسهائی که اول پائیز به اطاق پناه می آوردند. اما زندگی من در هر روز و هردقیقه عوض می شد. به نظرم می آمد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدمها در چندین سال انجام بکنند برای من این سرعت سیر و جریان هزاران بار مضاعف و تندتر شده بود. در صورتی که خوشی آن بطور معکوس بطرف صفر می رفت و شاید از صفر هم تجاوز می کرد. کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می شوند.
ظهر که دایه ام ناهارم را آورد من زدم زیر کاسه آش، فریاد کشیدم، با

صفحه 60 از 93