زندگی و خوشی دیگران دلم را به هم می زند - در صورتی که می دانستم زندگی من تمام شده و بطرز دردناکی آهسته خاموش می شود! به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمقها و رجاله ها بکنم که سالم بودند، خوب می خوردند، خوب می خوابیدند و خوب جماع می کردند و هرگز ذره ای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بالهای مرگ هردقیقه به سر و صورتشان ساییده نشده بود؟
ننه جون مثل بچه ها با من رفتار می کرد. می خواست همه جای مرا ببیند. من هنوز از زنم رودرواسی داشتم. وارد اطاقم که میشدم روی خلط خودم را که در لگن انداخته بودم می پوشاندم. موی سروریشم را شانه می کردم. شبکلاهم را مرتب می کردم. ولی پیش دایهام هیچ جور رودرواسی نداشتم. چرا این زن که هیچ رابطه ای با من نداشت خودش را آنقدر داخل زندگی من کرده بود. یادم است در همین اطاق، روی آب انبار، زمستانها کرسی می گذاشتند. من و دایهام با همین لکانه دور کرسی می خوابیدیم. تاریک روشن چشمهایم باز می شد نقش روی پرده گلدوزی که جلو در آویزان بود در مقابل چشمم جان می گرفت؛ چه پرده عجیب ترسناکی بود؟ رویش یک پیرمرد قوزکرده شبیه جوکیان هند شالمه بسته زیر یک درخت سرو نشسته بود و سازی شبیه سه تار در دست داشت و یک دختر جوان خوشگل مانند بوگام داسی رقاصه بتکده های هند دستهایش را زنجیر کرده بود و مثل این بود که مجبور است جلو پیر مرد برقصد! پیش خودم تصور می کردم شاید این پیرمرد را هم در یک سیاهچال با یک مارناگ انداخته بودند که به این شکل در آمده بود و موهای سروریشش سفید شده بود. از این پرده های زردوزی هندی بود که شاید پدر یا عمویم از ممالک دور فرستاده بودند. به این شکل که زیاد دقیق میشدم می ترسیدم. دایه ام را خواب آلود بیدار می کردم، او با نفس بدبو و موهای خشن سیاهش که به صورتم مالیده می شد
ننه جون مثل بچه ها با من رفتار می کرد. می خواست همه جای مرا ببیند. من هنوز از زنم رودرواسی داشتم. وارد اطاقم که میشدم روی خلط خودم را که در لگن انداخته بودم می پوشاندم. موی سروریشم را شانه می کردم. شبکلاهم را مرتب می کردم. ولی پیش دایهام هیچ جور رودرواسی نداشتم. چرا این زن که هیچ رابطه ای با من نداشت خودش را آنقدر داخل زندگی من کرده بود. یادم است در همین اطاق، روی آب انبار، زمستانها کرسی می گذاشتند. من و دایهام با همین لکانه دور کرسی می خوابیدیم. تاریک روشن چشمهایم باز می شد نقش روی پرده گلدوزی که جلو در آویزان بود در مقابل چشمم جان می گرفت؛ چه پرده عجیب ترسناکی بود؟ رویش یک پیرمرد قوزکرده شبیه جوکیان هند شالمه بسته زیر یک درخت سرو نشسته بود و سازی شبیه سه تار در دست داشت و یک دختر جوان خوشگل مانند بوگام داسی رقاصه بتکده های هند دستهایش را زنجیر کرده بود و مثل این بود که مجبور است جلو پیر مرد برقصد! پیش خودم تصور می کردم شاید این پیرمرد را هم در یک سیاهچال با یک مارناگ انداخته بودند که به این شکل در آمده بود و موهای سروریشش سفید شده بود. از این پرده های زردوزی هندی بود که شاید پدر یا عمویم از ممالک دور فرستاده بودند. به این شکل که زیاد دقیق میشدم می ترسیدم. دایه ام را خواب آلود بیدار می کردم، او با نفس بدبو و موهای خشن سیاهش که به صورتم مالیده می شد