کمی به سرورویم زدم. دوباره خوابیدم ولی خواب به چشمم نمی آمد.
در سایه روشن اطاق به کوزه آب که روی رف بود خیره شده بودم. به نظرم آمد تا مدتی که کوزه روی رف است خوابم نخواهد برد. یکجور ترس بیجا برایم تولید شده بود که کوزه خواهد افتاد، بلند شدم که جای کوزه را محفوظ کنم، ولی به واسطه تحریک مجہولی که خودم ملتفت نبودم دستم را عمدا به کوزه خورد، کوزه افتاد و شکست. بالاخره پلکهای چشمم را به هم فشار دادم، اما به خیالم رسید که دایهام بلند شده به من نگاه می کند. مشتهای خود را زیر لحاف گره کردم، اما هیچ اتفاق فوق العاده ای رخ نداده بود. در حالت اغما صدای در کوچه را شنیدم، صدای پای دایهام را شنیدم که نعلینش به زمین می کشید و رفت نان و پنیر را گرفت. بعد صدای دوردست فروشنده ای آمد که می خواند «صفرابره شاتوت...).
نه، زندگی مثل معمول، خسته کننده شروع شده بود. روشنائی زیادتر می شد، چشمهایم را که باز کردم یک تکه از انعکاس آفتاب روی سطح آب حوض که از دریچه اطاقم به سقف افتاده بود می لرزید. بنظرم آمد خواب دیشب آنقدر دور و محو شده بود مثل اینکه چند سال قبل وقتی بچه بودم دیده ام. دایه ام چاشت مرا آورده، مثل این بود که صورت دایه ام روی یک آینه دق منعکس شده باشد، آنقدر کشیده و لاغر بنظرم جلوه کرد، بشکل باور نکردنی مضحکی در آمده بود. انگاری که وزن سنگینی صورتش را پایین کشیده بود.
با اینکه ننه جون میدانست دود غلیان برایم بد است باز هم در اطاقم غلیان می کشید. اصلا تا غلیان نمی کشید سر دماغ نمی آمد. از بس که دایهام از خانه اش از عروسش و پسرش برایم حرف زده بود، مرا هم با کیفهای شهوتی خودش شریک کرده بود. چقدر احمقانه است! گاهی بی جہت به فکر زندگی اشخاص خانه دایه ام می افتادم؛ ولی نمیدانم چرا هرجور
در سایه روشن اطاق به کوزه آب که روی رف بود خیره شده بودم. به نظرم آمد تا مدتی که کوزه روی رف است خوابم نخواهد برد. یکجور ترس بیجا برایم تولید شده بود که کوزه خواهد افتاد، بلند شدم که جای کوزه را محفوظ کنم، ولی به واسطه تحریک مجہولی که خودم ملتفت نبودم دستم را عمدا به کوزه خورد، کوزه افتاد و شکست. بالاخره پلکهای چشمم را به هم فشار دادم، اما به خیالم رسید که دایهام بلند شده به من نگاه می کند. مشتهای خود را زیر لحاف گره کردم، اما هیچ اتفاق فوق العاده ای رخ نداده بود. در حالت اغما صدای در کوچه را شنیدم، صدای پای دایهام را شنیدم که نعلینش به زمین می کشید و رفت نان و پنیر را گرفت. بعد صدای دوردست فروشنده ای آمد که می خواند «صفرابره شاتوت...).
نه، زندگی مثل معمول، خسته کننده شروع شده بود. روشنائی زیادتر می شد، چشمهایم را که باز کردم یک تکه از انعکاس آفتاب روی سطح آب حوض که از دریچه اطاقم به سقف افتاده بود می لرزید. بنظرم آمد خواب دیشب آنقدر دور و محو شده بود مثل اینکه چند سال قبل وقتی بچه بودم دیده ام. دایه ام چاشت مرا آورده، مثل این بود که صورت دایه ام روی یک آینه دق منعکس شده باشد، آنقدر کشیده و لاغر بنظرم جلوه کرد، بشکل باور نکردنی مضحکی در آمده بود. انگاری که وزن سنگینی صورتش را پایین کشیده بود.
با اینکه ننه جون میدانست دود غلیان برایم بد است باز هم در اطاقم غلیان می کشید. اصلا تا غلیان نمی کشید سر دماغ نمی آمد. از بس که دایهام از خانه اش از عروسش و پسرش برایم حرف زده بود، مرا هم با کیفهای شهوتی خودش شریک کرده بود. چقدر احمقانه است! گاهی بی جہت به فکر زندگی اشخاص خانه دایه ام می افتادم؛ ولی نمیدانم چرا هرجور